فصل ا:

پرستو با دیدن ماشین یاشار لبخندی زد و فهمید شهره هنوز نرفته. با شادی به سوی خانه شان رفت و زنگ را زنگ را فشرد. صدای آقای راد را از آیفون شنیدن:
بله!
سلام عمو، اومدم دنبال شهره.
سلام دخترم، بیا بالا.
در باز شد و او وارد شد و او وارد ساختمان شد. از پله ها بالا می رفت که شهرام را دید و سلام کرد. شهرام در حال مرتب کردن شال گردنش گفت:
به به، سلام پرستو خانم، می گم پاییز داره تموم می شه ها!
پرستو با تعجب پرسید:
بله، چه طور؟
خب آخه تو این فصل همه پرونده ها خصوصا پرستوها کوچ کردن اما شما...
شهرام!
به خاطر خودت می گم، یه موقع از سرما یخ می زنی!
تو بهتره به فکر خودت باشی!
هستم اگه نبودم که نبودم که حالا باید مثل شهره بیچاره می افتادم توی رختخواب و مثل ژله می لرزیدم.
مگه شهره مریضه؟
طبق معمول چشم خوردن آخه یکی نیست بگه زبون که خوشمزه تره!
پرستو با ناراحتی پرسید:
چش شده؟

شهرام با تمسخر گفت:فکر کنم سینه پهلو کرده!
آخی! یه کم اسپند براش دود می کردید!
شهرام با تعجب به او خیره شد و گفت:
مثل این که افکار و خرافات مادر به شما هم سرایت کرده! تا این دختره مریض می شه روزی صد بار دود اسپند به خوردما می ده که چی؟ دختر خوشگلش رو چشم زدن! آخه این دختره چیش خوشگله؟ با یه من عسلم ....
پرستو منتظر ادامه حرف های او نشد و واردخانه شد. شهرام شانه بالا انداخت و از پله ها پایین رفت. دود اسپند خانه را پر کرده بود. پرستو سرفه ای کرد و به سوی اتاق شهره می رفت که صدای زن عمو را شنید. به سوی او برگشت و سلام و احوالپرسی کرد. بیچاره زن عمو چهره اش از شدت ناراحتی در هم فرو رفته بود. در حالی که پیشبندش را باز می کرد پرسید:
دیروز تو هم با شهره بودی؟
پرستو نمی دانست چه جوابی بدهد. کمی من و من کرد اما خود او ادامه داد:
دیروز که اومد خونه سرتا پاش خیس بود می گفت خورده زمین، دیشب تا صبح تو تب می سوخت. صبح بردیمش درمانگاه.
در حالی که در اتاق او را باز می کرد زیر لب گفت:
بچه ام حتما حتما چشم خورده!
پرستو به دنبال او وارد اتاق شد. صورت شهره از شدت تب گل انداخته بود. مادر از داخل کمد لباس در آورد و به سوی او رفتپرستو هم کمک کرد تا لباس های شهره را عوض کند. شهره با چشمانی که بر اثر تب سرخ شده بود به او نگاه کرد و پرسید:مگه کلاس نداری؟
پرستو موهای او را از روی صورتش کنار زد و گفت:اومدم دنبالت تا با هم بریم.
شهره خواست چیزی بگوید که به سرفه افتاد. بیماری شدید او را اسیر رختخواب کرد اما بیشتر از بیماری از دست رفتن فرصتهای دیدار سروش ناراحتش می کرد، طوری که دلش می خواست گریه کند.
از سوی دیگر فروزان و سروش نگران بودند که نتوانند تا قبل از برگشتن یاشار نقشه شان را عملی کنند و هنگامی که از طریق افسانه مطلع شدند او بیمار شده نا امید شدند.
شهره که حسابی دلش گرفته بود با شنیدن صدای در پتو را روی سرش کشید. غصه می خورد که چرا باید این دو روزش این گونه تباه شود و فرصت ها را از دست بدهد. احساس مس کرد با آمدن دوباره یاشار روزهایش سراسر غم و حسرت خواهد شد. با صدای پرستو به خودش آمد:
بلند شو شهره خانم، ووقتشه داروهات رو بخوری!
پتو را زیر گلویش کشید و پرسید:
ساعت چنده؟
سلام
با ناراحتی گفت:
سلام، پرسیدم ساعت چنده؟
پرستو به ساعتش نگاه کرد و گفت:
هشت شب، بیا این قرص ها را بخور باید آمپولت رو هم بزنم.
نمی خوام!
چرا! بچه شدی؟ یعنی چی نمی خوای؟ تو مریضی و باید دارو بخوری!
گفتم که نمی خوام، بمیرم.
سرش را برگرداند و نگاه اشک آلودش را به پنجره دوخت. دانه های ریز برف در تاریکی شب می درخشیدند و آرام آرام نزول می کردند. پرستو دست او را در میان دست هایش گرفت و آهسته پرسید:
به این زودی دلت براش تنگ شده؟
شهره که فکر می کرد منظور او یاشار است با بغض گفت:
تو دیگه عذابم نده پرستو، حوصله ندارم.
مگه غیر از من شخص دیگه ای هم از این عشق شما باخبره؟
برگشت و با تعجب پرسید:
تو از کی حرف می زنی؟
پرستو لبخند تلخی بر لب آورد و گفت:
پس تو هم می دونی؟
آره، خیلی وقته!
کی بهت گفت؟
لازم نبود کسی بگه خودم با هم دیدمتون اما از تو تعجب می کنم، مگه نمی دونی افسانه پرونده درست و حسابی نداره و منتظن با یه بهانه حکم اخراجش رو بدن زیر بغلش؟
تو از کجا می دونی؟
تو این مدت پرس و جو کردم، من خیلی نگرانتم شهره!
کارهای افسانه ربطی به برادرش نداره!
شهره، خواهش می کنم چشمات رو باز کن، نذار این عشق کاذب فریبت بده!
با عصبانیت گفت:
عشق ما کاذب نیست!
پرستو نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت:
چشمات رو باز کن شهره! ماندانا رو می شناسی؟
کدوم ماندانا؟
سروری!
خب!
یه روزی مثل تو دلباخته سروش بوده!
نگاه ناباور شهره روی صورت پرستو لیوان آبی را که در دست داشت روی میز تخت گذاشت، بلند شد . به سوی پنجره رفت. در حالی که با انگشت روی بخار شیشه نقش می انداخت ادامه داد:
شاید باورت نشه اما از خود ماندانا شنیدم که می گفت فقط به خاطر فساد اخلاقی سروش حاضر شده از عشق و علاقه اش به اون بگذره.
شهره به سختی نیم خیز شد. لیوان آب را برداشت. مقداری از آن را نوشید و گفت:
من که باورم نمی شه! شاید موضوع برعکس بوده!
گوش کن شهره اول که سروش رو دیدم قیافه اش به نظرم آشنا اومد، خیلی فکر کردم تا این ک دو روز پیش یادم اومد اونم جزء دانشجوهای اخراجی بوده.
لازم نیست برای این که مجبورم کنی از اون دل بکنم این مزخرفات رو سرهم کنی!
پرستو به سوی او برگشت. لبه تخت نشست و خیلی جدی گفت:
تو داری خودت رو فریب می دی، تو رو خدا یه کم واقع بین باش!
شهره با عصبانیت فریاد زد:
اصلا بذار حرف آخرم رو بزنم، من اونم هر طور که باشه دوستش دارم. حتی اگه تمام حرفای تو حقیقت داشته باشه بازم حاضر نیستماز اون دست بکشم....
سرفه اجازه نداد جمله اش را کامل کند. پرستو با عجله لیوان آب را به دهان او نزدیک کرد اما او با خشم دستش را پس زد طوری که لیوان از دست او رها شد و روی زمین افتاد. مادر هراسان و دل نگران وارد اتاق شد اما پرستو با ناراحتی خداحافظی کرد و رفت.

************
یاشار گیتارش را کنار میز گذاشت و به دوستش سعید گفت:
من می رم بیرون.
سعید با تعجب پرسید:کجا؟ یه ساعت دیگه برنامه شروع می شه!
یاشار کلافه به نظر می رسید دستی میان موهایش برد و گفت:
زود برمی گردم.
از در پشتی سالن خارج شد و درون محوطه شروع به قدم زدن کرد. از شب گذشته تا به حال دلشوره داشت. قلبش بی دلیل تند می تپید و احساس دلتنگی می کرد. حال عجیبی داشت. او که برای برگشتن سر از پا نمی شناخت حالا آن قدر بی حوصله و دلتنگ شده بود که دلش می خواست گریه کند. روی چمن های کنار استخر نشست و نگاه تبدارش را به آسمان دوخت. نقش نگاه همیشه سرد و نامهربان شهره در ذهنش نقش بست. فکری که از دیروز ذهنش را مشغول کرده بود بر نگرانی اش دامن می زد. حرف های فروزان بر دل خسته و پریشانش شرری از نا امیدی افکند بود. موبایلش را برداشت و شماره خانه آقای راد را گرفت. صدای خانم راد را شنید:
الو.
سلام.
سلام پسرم، حالت چه طوره؟
متشکرم شما چه طورید؟ خانواده خوبن؟
بهد از کمی سکوت جواب داد:
بله فقط....
یاشار با نگرانی بلند شد و پرسید:
فقط چی؟ چه اتفاقی افتاده؟
نگران نشو شهره سرما خورده.
چرا؟ حالش خیلی بده؟
نه، خدا رو شکر بهتره.
مگه با ماشین نمیره دانشگاه؟
سوال او تلنگری بود به افکار خانم راد که در مورد شهره دچار شک و تردید شود اما برای این که او را دچار تردید نگند گفت:
چرا ولی مثل اینکه هواسش نبوده و خورده زمین.
می تونم باهاش صحبت کنم؟
خواهش می کنم گوشی دستت باشه برم اتاقش.
مادر ضربه ای بهه در اتاق زد و وارد شد. گوشی را به دست شهره داد و خودش بیرون رفت و جواب او را که می پرسید؛ "کیه؟" نداد.
شهره با تردید گفت:الو؟
سلام.
با شنیدن صدای یاشار خشمش دو چندان شد اما سکوت کرد.
حالت خوبه؟ خدا بد نده!
اما او باز هم سکوت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد.
از دیشب دلشوره داشتم و امروز نتونستم با بچه ها تمرین کنم.
وقتی با مامان صحبت کردم فهمیدم دلشوره ام بی جهت نبود، حالا حالت چه طوره؟ دکتر رفتی؟
یاشار!
لحن پر خشم شهره دلش را لرزاند اما سعی کرد خوددار باشد. آرام جواب داد:
بله!
من چه جوری باید به تو بفهمونم دوستت ندارم؟ با چه زبونی ازت بخوام دست از سرم برداری؟ چرا از بین این همه دختر، گیر دادی به من؟ آخه مگه عشق هم زورکی میشه؟ باشه... اگه می خوای دروغکی بهت دل ببندم و با حرفای صد من یه غاز امیدوارت کنم حرفی نیست اما اگه ظرفیت شنیدن حقیقت رو داری باید بگم من حتی دلم نمی خواد یه بار دیگه تو رو ببینم.
یاشار حرف های او را شنید و پس از چند لحظه سکوت پرسید:
تموم شد؟ حالا بگو ببینم از چی انقدر عصبانی هستی؟ از این که مریض شدی یا از اومدن من؟... پس حالا تو گوش کن! منم همیشه می دونستم که تو دوستم نداری اما بازم با تمام این حرفا مهرت رو به دل گرفتم و عاشقت شدم چون اختیار دلم با خودم نیست، من....
با بغض ادامه داد:
با هر گردش نگاهت، با حرکت لبهای قسنگت و با شنیدن صدات جون می گیرم حالا اگه می خوای جونم رو بگیری حرفی نیست اما من فقط زمانی می تونم از تو دل بکنم که....
نتوانست ادامه بدهد زیرا حتی از گفتن حرفی که در دلش بود واهمه داشت. شهره با ناراحتی منتظر شنیدن ادامه ی حرفهای او بود اما یاشار بی صدا اشک می ریخت گوشی را خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت. لبه استخر نشست و دستش را در آب فرو کرد. سرمای آب تا اعماق وجودش را به سردی کشید. از خودش تعجب می کرد که چه طور می تواند با وجود این همه نا مهربانی و جفا باز هم اسیر وسوسه عشق باشد! نمی توانست! نه! او هرگز نمی توانست ان همه عشق فراوان را فراموش کند! تمام عمرش را به پای عشقی یک طرفه ریخته بود، تمام لحظه های زندگی اش را با خیال ا گذرانده بود، پس حالا چگونه می توانست همه چیز را به دست فراموشی بسپارد؟ آه خدایا! او بابت تمام این لحظه ها فقط یک چیز می خواست و آن نگاهی مهربان بود، نگاهی سرشار از عشق و عاطفه! اما صد حیف که شهره حتی حاضر نبود تظاهر به عشق کند و با صراحت فرجام عشق او را به تباهی می کشید.



مادر پرسید:
چرا پرستو انقدر ناراحت بود؟
شانه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم!
حتما بهش حرفی زدی!
مامان! خوااهش می کنم یه کم مراعات حال من رو بکنید! مگه نمی بینید چه حالی دارم؟
پس باید جواب سوالم رو بدی.
با تعجب به او نگاه کرد. مادر با نگاهی موشکافانه پرسید:
مگه تو با ماشین نمی ری دانشگاه؟
خب چرا!
پس چرا دیشب که اومدی خیس شده بودی؟
گفتم که زمین خوردم زمین.
یعنی سرت کاملا رفت زیر آب؟ مگه افتادی تو استخر؟
شهره که غافلگیر شده بود سکوت کرد. مادر با اخم پرسید:
چرا جواب نمی دی؟ هیچ معلوم هست این چند وقته چت شده؟ چرا رابطه ات با پرستو مثل قبل نیست؟ چرا با یاشار انقدر تند برخورد می کنی؟ چه مسئله ای پیش اومده که انقدر تو رو دگرگون کرده؟
شهره سرش را روی بالش گذاشت و گفت:
تورو خدا ولم کن مامان! حوصله ندارم.
تو باید جواب سوال های منو بدی.
به چشم های مادر خیره شد. سپس دوباره برخاست و به خشم گفت:
باشه! جواب می دم! می دونی چم شده مامان؟ از حرفای زور شما، از خاطرخواه بازی مسخره ه یاشار، از جاسوسی های پرستو خسته شدم، در ضمن اون چیزی که دگرگونم کرده رشد عقلیه! حالا دیگه نمی تونم وایسم و ببینم دیگران برای زندگیم تصمیم می گیرن! بابا چرا نمی فهمید؟ منم یه انسانم و دلم می خواد خودم برای آینده ام تصمیم بگیرم. دلم می خواد اگه قراره ازدواج کنم با عشق باشه نه اجبار!
مادر از روی صندلی بلند شد و گفت:
تو بی جا کردی! پسر مردم چند ساله به پای تو نشسته، هربار به یه بهانه دست به سرش کردی اونم صبر کرد و دم نزد حالا که قط یه سال دیگه درست مونده درازای می کنی و حرفهای مزخرف تحویل می دی؟ یادته وقتی که می خواستن بیان فقط حلقه دستت کنن و یه نامزدی کوچک بگیرین چی گفتی ؟ مگه تو نبودی که قول دادی بعد از ترم اول دانشگاه به این مسئله فکر کنی و تکلیفتون رو مشخص کنی؟ پس چی شد؟ از اون زمان سه سال می گذره اما هنوزم یاشار بیچاره رو می بری و می یاری که چی؟ خانم حالا تازه عاقل شده و می خواد با عشق ازدواج کنه! این عقل و عشق کجا بود که حالا داری ازشون حرف می زنی؟
مادر که حسابی عصبانی بود منتظر جواب او نماند و از اتاق بیرون رفت و در را بست.شهره با بغض به در بسته چشم دوخته بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را نگاه کرد. دلش نمی خواست جواب جواب دهد زیرا فکر می کرد باز هم یاشار پشت خط است اما بالاخره صدای زنگ های پی در پی آن خسته اش کرد و مجبور شد جواب دهد:

الو!
صدایی نشنید. دوباره گفت:الو!
صدای مردد سروش را شنید:شهره خودتی؟
با هیجان گفت:آره، سلام.
چرا صدات عوض شده؟ اولش می خواستم قطع کنم!
سرما خوردم.
الهیقربونت برم، چرا؟
یعنی تو نمی دونی چرا؟
وای شهره! واقعا معذرت می خوام، باورکن تمام دیشب رو تو فکرت بودم، دکتر رفتی؟
آره ولی اگه بدونی چخ حالی دارم!
یعنی انقدر اوضاعت وخیمه؟
من از مریضیم ناراحت نیستم از این ناراحتم که نمی تونم تو رو ببینم.
منم مثل توام ولی چاره ای نیست، امروز رو خوب استراحت کن که برای فردا یه برنامه حسابی ترتیب دادم.
فردا؟!
آره، نگو نه نمی تونی بیای که حسابی دلخور می شم.
بغض راه گلویش را بست و اشک از چشمانش سرازیر شد.
شهره! شهره چی شد ساکت شدی؟
با هق هق گفت:آخه یاشار فردا برمی گرده!خب برگرده، به تو چه ربطی داره؟

خودت که می دونی مجبورم برای استفبالش برم.
این بار سروش سکوت کرد. شهره آب را به زور فرو داد و در حالی که گلویش به شدت می سوخت گفت:
سروش خواهش می کنم کمکم کن، من اگه زن اون بشم خودم رو می کشم.
سروش باز هم سکوت کرد. شهره با تردید صدا زد:سروش ! صدام رو می شنوی؟
آره، ولی آخه من چه کاری می تونم بکنم؟
شهره که مدتها بود غرورش اجازه نمی داد درخواستش را مطرح کند این بار عاجزانه گفت:
بیا خواستگاریم.
آخه!
آخه چی؟ مگه دوستم نداری؟ مگه نمی بینی تو چه مخمصه ای افتادم؟ خب تو زودتر از یاشار بیا خواستگاری تا منم از این عذاب رها بشم.
سروش سکوت کرد زیرا نمی دانست چه جوابی بدهد. شهره که دید سکوت او طولانی شده گفت:
سروش!
بله!
چرا جوابم رو نمی دی؟
آخه نمی دوتم بهت چی بگم! عزیزم، من تو وضعیت بدی هستم، یه مسائلی هست که تو از اونا بی خبری، اگه یه چند وقت دیگه صبر کنی به محض این که مشکلاتم برطرف بشه حتما میام خواستگاری!
چند وقت دیگه؟!با این اوضاع و احوال خانواده ام نمی ذارن به یک ماه بکشه، اونا به زئرم شده منو شوهر می دن.
تو که این مدت دست به سرشونم کردی چند روز دیگه ام سعی کن.

نمیشه! حالا دیگه اوضاع فرق کرده، از طرفی هم مامانم حسابی بهم شک کرده! حالا دیگه اگه یاشارم حرفی نزنه مامان خودش دست به کار می شه تا به هر ترتیبی شده منو به عقد اون در بیاره.
با ضربه ای که به در خورد شهره مجبور شد سریع خداحافظی کند و گوشی را بگذارد. با عجله خوابید و پتو را روی سرش کشید.
*******
افسانه با حالتی عصبی داخل اتاق راه می رفت و هر چند لحظه یک بار نگاهی غضب آلود به او می انداخت. سروش که به فکر فرو رفته بود گفت:کار داره به جاهای حساس کشیده می شه!
افسانه روبروی او ایستاد و صورتش خیره شد. سروش که او پرسید:حالا چکار کنم؟
افسانه با حرص نفسش را از سینه بیرون داد و گفت:تمومش می کنیم.
چی داری می گی؟ ما بیشتر راه رو رفتیم.
به درک! من دیگه ازاین بازی مسخره خسته شدم!
سروش نیشخندی زد و گفت:دوباره حسود شدی؟
نخیر! بفرما برو خانم رو عقدش بکن!
بهتره یه زنگ به فروزان بزنم.
اگه فروزانه که تو رو سر سفره عقیده می نشونه!
مزخرف نگو! اون می دونه فرزاد به دختره علاقه داره.
اما عشق و علاقه خودش مهم تر از آینده برادرشه.
افسانه جلوی پای او زانو زد و ادامه داد:
ببین سروش همین جاش هم اشتباه کردیم، بیا و تمومش کنیم، من می ترسم.
اما من تا این پول رو از فروزان نگیرم دست بردار نیستم، ببینم به این زودی آرزوهات رو فراموش کردی؟
آرزوهای من کنار تو ارزش دارن در حالی که احساس می کنم...
سروش او را نوازش کرد و گفت:مطمئن باش جز تو به هیچ کس علاقه ندارم، حالا پاشو برو لباسات رو بپوش بریم بیرون.
افسانه با تردید به او نگاه کرد. سروش لبخندی زد و با سر اشاره کرد بلندشود. او هم به ناچار بلند شد و به اتاق رفت. سروش از غیبت او استفاده کرد و به فروزان زنگ زد و حرف های شهره را برایش تکرار کرد. فروزان با ناراحتی گفت:
باید فکر کنم منتظر تماسم باش.

*******
یاشار بعد از اجرای برنامه به بازار رفت تا سوغات بخرد اما بیشتر از همه به فکر شهره بود. می خواست چیزی برایش بخرد که بیشتر از همیشه خوشحالش کند. چشمش به هر لباس و جواهر زیبایی می افتاد دلش می خواست آن را برای او بخرد اما هیچ کدام از آنها احساسش را ارضا نمی کرد. در حال تماشای ویترین مغازه ها بود که چشمش به تابلوی زیبایی افتاد که حسابی توجه اش را جلب کرد. ایستاد و محو تماشای آن شد. گیتاری شکسته در گوشه اتاقی نیمه ایستاد و محو تماشای آن شد. گیتاری شکسته در گوشه اتاقی نیمه تاریک همراه نامه های بسیاری که روی زمین پخش شده بودند. در گوشه سمت راست تابلو یک شعر هم نوشته شده بود که با خواندن آن آهی کشید و داخل مغازه رفت.
وقتی به هتل برگشت بچه ها ساک و چمدان هایشان را بسته بودند و برای صرف آخرین شام این سفر خاطره انگیز به سالن غذا خوری می رفتند. سعید با دیدن ا به سویش رفت و پرسید:کجا بودی؟ کم کم داشتم نگران می شدم.
رفته بودم یه خرید کنم.


پرستو با دیدن ماشین یاشار لبخندی زد و فهمید شهره هنوز نرفته. با شادی به سوی خانه شان رفت و زنگ را زنگ را فشرد. صدای آقای راد را از آیفون شنیدن:
بله!
سلام عمو، اومدم دنبال شهره.
سلام دخترم، بیا بالا.
در باز شد و او وارد شد و او وارد ساختمان شد. از پله ها بالا می رفت که شهرام را دید و سلام کرد. شهرام در حال مرتب کردن شال گردنش گفت:
به به، سلام پرستو خانم، می گم پاییز داره تموم می شه ها!
پرستو با تعجب پرسید:
بله، چه طور؟
خب آخه تو این فصل همه پرونده ها خصوصا پرستوها کوچ کردن اما شما...
شهرام!
به خاطر خودت می گم، یه موقع از سرما یخ می زنی!
تو بهتره به فکر خودت باشی!
هستم اگه نبودم که نبودم که حالا باید مثل شهره بیچاره می افتادم توی رختخواب و مثل ژله می لرزیدم.
مگه شهره مریضه؟
طبق معمول چشم خوردن آخه یکی نیست بگه زبون که خوشمزه تره!
پرستو با ناراحتی پرسید:
چش شده؟

همه متوجه بار طعنه جمله آخر او شدند اما خداحافظی فرصت هرگونه حرف یا واکنش دیگری را گرفت.
خانم و آقای ملکی که گویا شرمنده شده بودند به دنبال آنها به حیاط رفتند تا بدرقه شان کنند اما شهره ایستاد و سوئیچ ماشین را به طرف یاشار دراز کرد و گفت:
از این که به فکرم بودید متشکرم.
یاشار بدون نگاه به صورت او سوئیچ را گرفت:
رسیدی خونه یه زنگ بزن یه حرفایی هست که این جا نمی تونم بگم.
شهره بار دیگر به چهره گرفته او نگاه کرد اما او هنوز به جای دیگری چشم دوخته بود. شهره خداحافظی کرد و رفت.
در حالی که پدر و مادر در مورد رفتار یاشار با هم صحبت می کردند او وارد اتاقش شد و لباس عوض کرد. سپس کنار تلفن نشست و شماره موبایل او را گرفت. پس از اولین بوق او جواب داد:
بله.
شهره سلام کرد. او جوابش را داد و بدون مقدمه پرسید:
اون کیه؟
شهره باتعجب پرسید:
کی؟

یاشار نفس عمیقی کشید و گفت:
همون که به نگاهت رنگ عشق زده، همون که آرامش چشمات رو گرفته و بعشون بی قراری بخشیده!
شهره حس کرد بدنش یخ کرد. آه! باز هم او از نگاهش راز دلش را خوانده بود! آب دهانش رابه سختی فرو داد و سکوت کرد.نمی دانست جه بگوید! صدای غم زده ی یاشار در گوش هایش پیچید:
می دونی که نمی تونم بهت تبریک بگم چون واقعا برام سخته اما فقط آرزو می کنم انتخابت درست باشه!
وقتی او تماس را قطع کرد شهره حس می کرد با سنگسنی را از روی شانه هایش برداشته اند. احساس می کرد جاده برای همگام شدن او و سروش هموار شده و دیگر هیچ چیز و هیچ کس مانعشان نیست غافل از این که نامردان بی رحم جاده او را به بی راهه کشیده اند تا تباهش کنند و او بی خبر از همه دسیسه ها لبخندی بر لب آورد و با خیالی آسوده روی تخت دراز کشید و پلک هایش را بر هم نهاد اما نمی دانست قلب شکسته یاشار چگونه غم نهفته اش را به انگشتانش سپرده که آنها را روی سیم های گیتار خالی کند. صدایی حزن آلود فضای خانه را پر کرده بود. چنان ملودی سوزناکی می نواخت که باعث تردید خانواده اش شده بود. هچ کدام نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که او این چنین منقلب کرده و نسبت به شهره و ازدواج با او مرددش نموده! صدای غمبار گیتار تا نیمه های شب می آمد اما هیچ کس در اتاق نبود تا شاهد اشک های سوزان او باشد و ببیند چگونه غم از چشم هایش فرو می ریزد و وجودش عاشقش را به خاکسترهای تباهی می کشاند.
خداوندا خسته شدم از این همه دوستت دام گفتن های بی جواب و بی وفایی! حس می کنم سایه ای بین ما نشسته که با جفا تمام پل هار بین ما را شکسته، آه ای کاش می شد حرف های سرد فاصله را خط زد و بار دیگر اول صفحه ی عاشقی رشید. کاش می شد کوله بار تنهایی ها را از دوش بردارم و پا به شهر آشنای چشمان تو بگذارم که تنها مامن دل خسته ی من است. باور کن که قلب شکسته ام تنها شهر متروک این دنیاست که به معجزه حضور تو آباد می شود.

****
شهره با شوقی تازه و بدون دلشوره های گذشته راهی دانشگاه بود که مادر سد راهش شد و پرسید:
دیشب چی به یاشار گفتی که زیر قول و قرارهاش زده؟
شهره ابرو در هم کشید و گف:
اولاً که من بهش حرفی نزدم در ثانی مگه بدقول بودن او تقصیر منه؟و در حالی که از کنار مادر می گذشت ادامه داد:
شاید خدا به من رحم کرده و اون تو این سفر عاشق یکی دیگه شده!
مادر صدایش را بالا برد و به او که از پله ها پایین می رفت گفت:
خدا به دادت برسه اگه بفهمم این قضایا زیر سر تو بوده!
شهره بی توجه به تهدید او با لبی خندان از خانه از خارج شد که پرستو را دید و با هم راهی دانشگاه شدند. پرستو گفت:خیلی سرحالی! خبری شده؟
شانه بالا انداخت و گفت:
نه!
آخه ... آه حالا فهمیدم؛ شما دیشب خونه آقای ملکی بودید چون یاشار برگشته.
چه ربطی داره؟
ربطش خوشحالی امروز توئه!
شهره نیشخندی زد و گفت:
تو چقدر باهوشی!
پرستو به او نیم نگاهی انداخت و گفت:
مسخره ام نکن! من که می دونم بازم با اون زبون تلخت اون بیچاره رو سوزوندی که حالا کبکت خروس می خونه... اما شهره به خدا یه روز از این کارات پشیمون میشی که دیگه دیر شده!
شهره کف دست هایش را به هم مالید و گفت:
آخ که چه قدر منتظر اون روزم!
پرستو با حیرت پرسید:کدوم روز؟
همون روزی که یاشار عاشق یه نفر دیگه بشه و دست از سر من برداره.
این بار پرستو نیشخندی زد وگفت:
تو نمی فهمی! عشق پاک هیچ وقت از بین نمی ره، من مطمئنم یاشار بیچاره ام هیچ وقت نمی تونه توی دیونه رو فراموش کنه چون از روی هوا و هوس عاشقت نشده.
وای پرستو! هیچ وقت نمیشه من تو رو ببینم وتو از این پسره حرف نزنی، تو رو خدا بذار گوش هام یه کم استراحت کنن، توی خونه به اندازه کافی در موردش می شنوم تو دیگه دست بردار.
پرستو چشم غره ای به او رفت و با غصب وارد کلاس شد. اما شهره آن روز حال غریبی داشت درست مثل پرنه ای بود که از قفس رها شده و طعم آزادی را چسبیده. تمام ساعات کلاس را با افکاری شیرین سپری کرد.
وقتی از دانشگاه بیرون آمد نگاه مشتاقش را چرخاند و سروش را در آن سوی خیابان دید. به سوی او رفت و هر دو از آن جا دور شدند و در کوچه ای خلوت داخل ماشین او نشستند. شهره نفس راحتی کشید و گفت:
آخیش! یه روز تونستم از دست پرستو فرار کنم.
خب حالا حالت چطوره؟
خوب خوب!
دلم برات حسابی تنگ شده بود!
منم همین طور.
حالا کجا بریم؟
هرجا دوست داری؟
هرجا که دوست دارم؟!
جر مهمونی و جشن!
سروش خندید و حرکت کرند. شهره احساس خیلی خوبی داشت. مستانه گفت . مستانه خندید و حسابی شادی کرد اما نمی دونست دو چشم و ابری سایه به سایه تعقیبش می کند و هر لحظه می میرد و زنده می شود.
یاشار با اینکه شب پیش به خودش قول داده بود هر طور شده او را فراموش کنداما حسی عجیب وادارش می کرد بفهمد او کیست که از راه نرسیده عشق دیرینه او را تصاحب کرده؟ و حالا با دیدنسروش و خنده های بی پایان شهره شاهد صحنه های دردناکی بود که لحظه به لحظه بر قلبش زخم می زد اما هر طور بود تحمل می کرد و وقتی آنها از هم جدا شدند سروش را تعقیب کرد. سروش جلوی فروشگاه لوازم ورزشی از ماشین پیاده شد. یاشار به خاطر آورد که آن جا مطعلق به فرزاد و شریکش می باشد. بنابراین کنجکاو شد بفهمد آنها با هم چه رابطه ای دارند. از ماشین پیاده شد و به سوی فروشگاه رفت. پشت ویترین ایستاد و به بهانه تماشای وسایل داخل فروشگاه را نگاه کرد. سروش را در حال گفتگو با فرزاد و فروزان دید. فهمید رازی پشت پرده است که شهره از آن خبر ندارد. با دیدن آنها که به سوی در می امدند سریع برگشت و داخل ماشین نشست. خوشبختانه ماشین را جایی پارک کرده بود که جلوی دید آنها نبود. هر سه داخل ماشین سروش نشستند و حرکت کردند. یاشار هم دوباره به تعقیب ادامه داد. آن روز مسائل زیادی را فهمید اما تصمیم گرفت تا کاملاً مطوئن نشده اقدامی نکند.
فردای آن روز هنگامی که دید افسانه هم با سروش و شهره همراه شد و داخل پارک چندین بار از آنها عکس گرفت مطمئن شد این کار هم برای آزار او و در خمصه انداختن شهره است و زمانی این موضوع تحقق پیدا کرد که داخل سالن تمرین و در حال تنظیم سیم های گیتارش بود. سعید جلو آمد و آهسته گفت:
مهمون داری!
با تعجب سر بلند کرد و پرسید:کیه؟
سعید با لبخند معنادار گفت:خانم فروزان!
او که می دانست این روزها باید رفتار سنجیده تری داشته باشد تا پی به نقشه آنها ببرد با خونسردی گفت:
بهش بگو بیاد تو!
سعید یکی از بچه ها را که داخل سالن بود صدا زد و با خود بیرون برد تا آنها راحت تر باشند. بعد از رفتن آنها فروزان وارد شد و سلام کرد. یاشار گیتارش را کنار گذاشت و بلند شد و با او احوال پرسی کرد.فروزان از رفتار گرم او تعجب کرده بود مستاصل مانده بود. یاشار با اشاره به صندلی گفت:
خواهش می کنم بفرمایید!
فروزان با هیجان نشست. یاشار با این که نفرت در اعماق وجودش موج می زد اما لبخندی زد و پرسید:
چای میل دارید یا قهوه؟
متشکرم باید زود برگردم خونه. بابا مامان امشب برمی گردن.
به سلامتی.
متشکرم.
یاشار نگاهش را به چشمهای او دوخت و پرسید:با من کاری داشتید؟
فروزان که واقعاً هیجان زده شده بود و از این همه ملاطفت به وجد آمده بود انگشتانش را در هم گره کرد و گفت:
راستش چه جوری بگم... آخه....
آخه چی؟ مشگلی پیش اومده؟
مشکل که نه اما یادته می گفتی عشق و زندگی تو فقط شهره اس؟ یاشار سرش را پایین انداخت و با ناراحتی پرسید:
منظورتون چیه؟
فروزان جریان آن شب را از زبان سروش شنیده بود و می دانست اوضاع به نفع اوست بنابراین با اطمینان گفت:
اگه یه روز بفهمی عشق و زندگی اون شخص دیگه ایه چه کار می کنی؟
برای شما فرقی می کنه؟
یاشار! چه طور نمی دونی برای من چه فرقی می کنه؟
یاشار نگا محزونش را به لب های او دوخت. فروزان با بی قراری انگشتانش را به هم می فشرد و خودش را به مقصد عالی عشق نزدیک تر حس می کرد. با من و من گفت:
حالا دیگه می تونم امیدوار باشم شاید یه روزی بتونم قلب و احساست رو تصاحب کنم.
این بار یاشار به عمق نگاه او خیره شد فریب و ریای نهفته در چشمانش بر نفرت وجودی او دامن زد. می دانست تمام قضایا زیر سر اوست که با بی رحمی شهره نازنین او را طعمه قرار داده تا بتواند به مقاصد پلید خودش برسد. آخ که چه قدر دلش می خواست با یک سیلی محکم دهانش را برای همیشه ببندد اما باز هم صبوری کرد و پرسید:
برای همین اومدی این جا؟
فروزان که گویا تازه به یاد آورده بود برای چه منظوری به آن جا آمده در کیفش را باز کرد و پاکت سفیدی را به دست او داد و گفت:
اینا رو ببین و روشون فکر کن!
اینا چیه؟
ببین تا بفهمی! خب به امید دیدار!
او رفت و یاشار در حالی که می توانست حدس بزند چه چیزی داخل پاکت وجود دارد با دست هایی لرزان در آن را باز کرد و عکس هایی را در آورد که خودش از دور شاهد انداختن آنها بود. بغض بی رحمی پنجه در گلویش می کشید و اشک چشماش را می سوزاند. شهره عزیزش چه عاشقانه دست در دست سروش شیاد گذاشته بود! آه خدایا! اگر او بفهمد فریبش داده اند روح لطیف و مهربانش چه قدر آزرده خواهد شد!

شهره در حالی که شعری را زمزمه می کرد به سوی اتاقش رفت. حالا با گذشت یک ماه از آن شب واقعاً احساس آزادی و خوشبختی می کرد و از عشق سروش آن قدر سر خوش و مست بود که نمی توانست در اطرافش چه می گذرد اما در لحظات تنهایی به خصوص در خلوت شبهای اتاقش گاه به گاه دلشوره ای آزارش می داد که نمی دانست علت آن چیست!
در حال عوض کردن لباس هایش بود که مادر وارد اتاق شد و بامهربانی گفت:
خسته نباشی!
شهره که در این مدت متوجه بی اعتنایی ها و ناراحتی های او شده بود حالا با تعجب از لحن پر مهر و شادش تشکر کرد و لباس هایش را آویزان کرد. مادر لبه تخت نشست و گفت:
می خواستم خونه رو به هم بریزم و کارهای عید رو شروع کنم اما باید تا جمعه صبر کنم.
چرا؟ من امروز به خاطر کمک به شما زود اومدم و گرنه قرار بود با افسانه بریم خرید.
البته او قرارش را با سروش به هم زده بود و همیشه به جای نام او نام افسانه را استفاده می کرد. مادر لبخند پر معنا بر لب آورد و گفت:
آخه شب جمعه مهمون داریم.
شهره در کمدش را بست و پرسید:
مهمون؟!
بله، چرا تعجب کردی؟
آخه این موقع سال که همه سرگرم کار عید و خونه تکونی هستین کی قراره بیاد مهمونی؟
حدس بزن!
وای مامان، چه حوصله ای داری!
مادر با لبخند شوق آمیزی به او خیره شد. شهره کنار او نشست و گفت:
این طوری که به نظر می یاد این مهمون برای شما خیلی عزیزه چون گونه هاتون از خوشحالی گل انداخت!
دیگه چی؟
چشماتون برق می زنه مثل اون وقتا که....
سکوت کرد زیرا دوست نداشت که بگوید؛ "اون وقتا که یاشار می خواست بیاد".
مادر نیم نگاهی به او انداخت و پرسید:
چرا ساکت شدی؟ مثل کدوم وقتا؟
هیچی! حالا نمی خواید بگید مهمونتون کیه؟
مهمونمون!
خیلی خوب مهمونمون.
خواستگار!

شهره با بهت به او نگاه کرد. مادر ادامه داد:
اگه خدا بخواد دیگه انتظارمون به سر رسید و همین شب جمعه تو و یاشار نامزد می شید.
شهره بهت زده شد! گویا تمام خون بدنش منجمد شده بود! نگاهش رنگ ناباوری گرفته و قدرت تکلم نداشت. مادر بدون توجه به رنگ پریده و لب های لرزان او بلند شد و گفت:
نمی دونی تو این یه ماه به من چی گذشت! همه اش از خودم می پرسیدم آخه یه دفعه چی شد که یاشار از ازدواج با شهره منصرف شد! چرا از روزی که برگشت رنگ عوض کرد و حرفی از قول و قرارهای قدیمش نزد! تا این که امروز صبح خانم ملکی زنگ زد و برای شبب جمعه قرار گذاشت و گفت این دفعه دیگه می خوان کار رو تموم کنن که...
دیگر صدای مادر را نمی شنید . چشمانش سیاهی می رفت و گلویش به سوزش افتاده بود. چرا؟ چرا یاشار دوباره تصمیم به این کار گرفته؟ چرا با وجود این که می دانست او عاشق دیگریست باز هم می خواست وجودش را تصاحب کند؟ او بی جهت دم از عشق می زد زیرا اگر او واقعاً عاشق بود به احساس او احترام می گذاشت و درکش می کرد اما حالا! آه نه دستش را روی پیشانی پردردش فشرد. مادر در حال خروج از اتاق گفت:
زودتر بیا غذا حاضره!
باز هم باران اشکهایش باریدن گرفت. باز هم آشفتگی های روح و روانش از سر گرفته شد. دوره آرامش و خوشی هایش چه قدر کوتاه بود! کلافه و سردرگم مرتب طول و عرض اتاق را طی می کرد و کف دست هایش را به هم می مالند. مانده بود چه کند؟ ساعت از دوازده شب می گذشت اما او حتی گذر زمان را هم فراموش کرده بود. بالاخره کنار تلفن نشست و با خشم شماره یاشار را گرفت. گویا او انتظار این تماس را می کشید زیرا فوراً جواب داد:
بله.
بدون سلام و بی مقدمه پرسید:
چرا این کار رو کردی؟
صدای حزن آلود او در گوشی پیچید:
نمی خواستم زیر حرفم بزنم و قصد نداشتم بازم منتظر بمونم اما وضعیت پدر مجبورم کرد این کار رو بکنم آخه در سال جدید باید برای تاسیس شرکت جدید بره سفره و این سفر ممکنه ماه ها یا شایدم یک سال طول بکشه این بود که ...
در حالی که از شدت عصبانیت نفسش گرفته بود حرف او را قطع کرد و گفت:
تو آدم دروغگویی هستی!
بعد از چند لحظه سکوت یاشار گفت:
یه موضوع دیگه ام هست که باید حضوراً ....
بی اختیار فریاد زد:
بسه دیگه نمی خوام بشنوم!
گوش کن شهره، تو نمی دونی واقعیت چیه!
واقعیت همون چیزیه که خودت گفتی از نگاهم خوندی. حالا چرا می خوای این واقعیت شیرین رو از من بگیری و زندگی رو به کامم تلخ کنی؟ چرا نمی خوای بفهمی من دوستت ندارم؟ چرا؟
صدایش با بغض درهم آمیخت و رنگ التماس به خود گرفت:
یاشار! خواهش می کنم دست از سرم بردار، بذار منم زندگیم رو با عشق شروع کنم نه با نفرت!
این بار یاشار بود که فریاد زد:
شاید در وجود تو عشق باشه اما سروش یه آدم هوس بازه که عشق تو رو هم به نفرت تبدیل می کنه.
شهره با شنیدن نام سروش از زبان او تعجب کرد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد پرسید:
تو اونو می شناسی؟
الان نمی تونم حرف بزنم فقط همین رو بهت بگم که فریب ظاهرش رو نخوره، شهره تو انقدر پاک و نجیبی که همیشه احساس می کردم برای من خیلی زیادی به خاطر همین صبر کردم شاید فقط به اندازه یه سر سوزن دوستم داشته باشی چون عشق حقیقی توازن رو برقرار می کنه اما این پسره بی لیاقت فریبت داده.
تو از کجا می دونی اون منو فریب داده؟ تو به اون حسادت می کنی! می خوای بادروغ اونو از چشم من بندازی تا به هدف خودت برسی اما من مطمئن باش این آرزو رو به گور می بری!
تو خیلی با این با این موضوع احساسی برخورد می کنی. اما شهره از من می شنوی چشمات رو باز کن و عاقلانه تصمیم بگیر.
شهره با طعنه گفت:
حتماً اگه به تو جواب مثبت بدم تصمیم عاقلانه اس! مطمئن باش نمی ذارم کسی بین ما فاصله بندازه، من فقط سروش رو دوست دارم و بس!
مثل این که حرف زدن با تو بی فایده اس! ای کاش می تونستم چهره واقعی سروش رو بهت نشون بدم.
تو یه دروغگویی کثیفی که حالم ازت به هم می خوره!
با خشم گوشی را روی دستگاه کوبید. اعصابش حسابی به هم ریخت بود. بلند شد و آهسته در اتاق را باز کرد و به سالن سرک کشید.
از سکوت مطلق خانه مطمئن شد همه خوابیده اند. بار دیگر به سوی گوشی رفت و این بار شماره سروش را گرفت.
الو!
در حالی که سعی داشت بغضش را مخفی کند آهسته گفت:
سلام سروش.
سلام عزیزم! چه اتفاقی افتاده که هنوز بیداری؟
با تلنگر او بلور احساسش از هم پاشید و اشک هایش جاری شد.
صدای هق هقش به گوش سروش رسید و او با نگرانی پرسید:
چی شده شهره؟ چرا گریه می کنی؟
با گریه ماجرا را برای او تعریف کرد. سروش نمی دانست و او چه بگوید. از یک سو به خاطر غرغرهای افسانه از این وضع خسته شده بود و از سوی دیگر می دانست اگر به این بازی ادامه ندهد باید تمام مبالغی را که تا آن روز از فرزاد و فروزان گرفته بود پس بدهد که این هم ممکن نبود! وقتی داستان بی قراری شهره را شنید بدون این که متوجه باشد گفت:
غصه نخور، خودم زودتر از اون تو رو سر سفره عقد می نشنوم. شهره با شنیدن این جمله غم هایش را فراموش کرد، میان گریه لبخند زد و با هیجان پرسید:
راست می گی؟
هان؟ آره... چرا تعجب کردی؟
تعجب نکردم از خوشحالی زبونم بند اومده!
خیلی خب، حالا برو بگیر بخواب و خواب های طلایی ببین!
بخوابم؟ با این حرف تو دیگه خواب به من چشمم نمی یاد.
فدای چشمات بشم، شب بخیر.
خداحافظی کرد و با شادی گوشی را گذاشت. روی تخت دراز کشید و با خودش فکر کرد:
یاشار وقتی بیاد و ببینه قبل از اون بله رو به سروش گفتم قیافه اش حسابی تماشایی می شه!
******************
سروش هراسان و درمانده با فروزان تماس گرفت و از او خواست تا هرچه زودتر یکدیگر را ببیند.
موتورش را زنجیر کرد و با عجله به سوی ماشین فروزان رفت و سوار شد.
سلام.
سلام، چی شده؟ چرا انقدر نگرانی؟
مگه تو نگفتی عکس ها رو دادی به یاشار؟
خب چرا؟
این پسره دیونه ست!
چرا؟
بازم می خواد بر خواستگاری شهره!
فروزان با چشم های از حدقه در آمده پرسید:
کی گفت؟
دیشب خود شهره زنگ زد و گفت:
فروزان به روبرو خیره شد و به فکر فرو رفت. فکر می کرد یاشار با دیدن عکس ها دیگر هرگز حتی اسم شهره را نمی آورد اما حالا!
سروش پرسید:
حالا باید چه کار کنیم؟
سرش را تکان داد و گفت:
نمی دونی!
آخه من احمق یه خرابکاری ام کردم!
چه کا کردی؟
دیشب وقتی این خبر رو از شهره شنیدم از دهنم پرید و گفتم من زودتر از اون تو رو سر سفره عقد می نشونم!
فروزان با بهت به او نگاه کرد اما کم کم چهره اش از هم باز شد و با خوشحالی گفت:
آفرین! بهترین کار همینه!
سروش با تعجب پرسید:
منظورت چیه؟
ببین سروش، ما که تا این جا پیشین رفتنم پس چه بهتر که کار رو تموم کنیم!
چی داری می گی؟ پس افسانه چی می شه؟ اون نامزد منه!
تو چه قدر احمقی پسر! شهره که از افسانه هم خوشکل تره هم پول دارتر!
اما آخه...
بهتره الان نداری افسانه چیزی بفهمه!
مگه می شه؟ اون و شهره هر روز تو دانشگاه همدیگه رو می بینن!
وقتی کار تموم شده باشه دیگه عیبی نداره!
سروش با نگاهی موشکافانه پرسید:
پس فرزاد چی می شه؟ مگه نمی گفتی بیشتر این کارها به خاطر اونه؟!
فروزان که حالا عصبی به نظر می رسید پرسید:
مگه تو پول نمی خوای؟
اگه فرزاد بفهمه که دیگه منو زنده نمی ذاره!
یه مدت مخفی شو بعدش.... بعدش...
بعدش چی؟
از کشور خارج شو!
پس با چهره چه کار کنم؟
اگه باهات اومد که چه بهتر اگه هم نیومد با افسانه برو!
تو فکر می کنی اگه افسانه بفهمه من این کار رو کردم بازم حاضر می شه با من ازدواج کنه؟
اگه بهش بگی به خاطر خوشبختی اون این کار رو کردی راضی می شه!
سروش با حالتی متفکرانه گفت:
نه! نمی شه! می ترسم تو دردسر بیفتم:
فروزان خیلی موذیانه گفت:
اگه قول بدم دو برابر مبلغی که قرار گذاشتیم بهت بدم بازم می ترسی؟
سروش ناباورانه به او نگاه کرد و پرسید:
مطمئن باشم؟
فروزان خم شد و از داخل داشبورت دسته چکش را در آورد و روی آن مبلغ هنگفتی را نوشت و در حال امضای آن گفت:
همین فردا کار رو تموم کن!
سروش که با دیدن مبلغ چک چشم هایش برق می زد دستش را جلو برد تا آن را بگیرد اما فروزان دستش را عقب کشید و گفت:
بعد از عقد!
سروش نیشخندی زد و گفت:
تو دست شیطون رو هم از پشت بستی!
فروزان خنده ای کرد و گفت:
تو هم خود شیطونی!

پنج شنبه از راه رسیده و بر خلاف تصور مادر، شهره خیلی سرحال و خوشحال به نظر می رسید. پیراهن بلند شیری رنگی پوشید و شال زیبایی که حاشیه های طلایی رنگ داشت روی سرش انداخت. داخل آشپزخانه پشت میز بود و یا گلدان روی میز بازی می کرد. از تجسم لحظات زیبای آینده و شروع روزهای زیبای زندگی در کنار سروش لبخندی گوشه لب هایش نشسته بود که چهره مهتابی اش را دلنشین تر کرده بود.
شهرام آهسته روی صندلی روبروی او نشست و سرش را جلو برد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
ای موذی!
با صدای او ترس از جا پرید. اخم کرد و با ناراحتی گفت:
بی مزه! ترسیدم!
شهرام صاف نشست و ابرو هایش را بالا برد و گفت:
تو خیلی بد جنسی شهره! یه جوری حرف می زدی و رفتار می کردی که من با تمام هوش و ذکاوتم فریب خوردم و خیال کردم تو واقعاً از یاشار بدت می یاد در حالی که حالا عکس اون قضایا رو می بینیم.
تو هنوز با تمام هوش و ذکاوتت نتونستی حقیقت رو بفهمی!
نمی خواد کاری کنی که ذهنم گمداه بشه، فقط یه آدم عاشق با خیالات زیبای عاشقانه می تونه این جوری تو خلوت بشینه و دشتش رو زیر چونه اش بزنه و با شادی تنسم کنه و ...
شهره نیشخندی زد و از پشت میز بلند شد و گفت:
امشب بهت ثابت می کنم اونقدر که خیال می کنی با هوش نیستی.
شهرام رویروی او ایستاد و با لبخند گفت:
خیال نمی کنم خواهر عزیزم مطمئنم.
از چی؟
از این که تو که زن یاشار می شی!
شهره در حالی که سعی می کرد آرام باشد گفت:
خیلی با اطمینان حرف می زنی!
چون من آدمی نیستم که از روی ظاهر افراد قضاوت کنم.
تا چند لحظه پیش که داشتی به خلاف این مسئله اعتراف می کردی!
شهرام دستش را دور بازوهای او حلقه کرد و با مهربانی گفت:
ببین شهره، خواهر نازنینم من هم تو رو خوب می شناسم هم حدی نسبت به روحیات یاشار آشنام و می دونم که شما زوج خیلی خیلی خوشبخت می شید!
شهره سربلند کرد و نظری به چشم های مهربان او انداخت و گفت:
کم کم داره باورم می شه که نه تنها با هوش نیستی بلکه...
صدای زنگ خانه گفتگوی آنها را نیمه تمام باقی گذاشت. شهرام در حالی که به سوی آیفون می رفت گفت:
انتظار به سر رسید.
مادر که هول شده بود جلوی آینه ایستاد و دستی به صورتش کشید و در همان حال پدر را صدا زد. شهره در حالی که نمی توانست هیجانش را مهار کند خودش را به پنجره آشپزخانه که درست روبروی در ورودی بود رساند و گوشه پرده را آهسته کنار زد.
با ورود سروش که دسته گل زیبایی در دست داشت دستش را روی سینه بی قرارش گذاشت. تبش قلبش را از روی لباس هم حس می کرد اما وقتی منوجه شد او تنها آمده هم تعجب کرد و هم کمی نگران شد. حتی افسانه هم با او نیامده بود! نارضایتی در چهره پدر و مادر مشهود بود و او می دید که چطور با اکراه او را دعوت به نشستن می کنند. صدای شهرام برای دومین بار باعث ترسش شد.
نگفته بودی قراره خواستگارهات همه با هم بیان!
در حالی که سعی داشت نگاهش به نگاه او نیفتد گفت:
مجبور بودم!
حالا چرا ترسیدی؟

با دستپاچگی گفت:هی... هیچی نیست، نمی دونم چرا یه دفعه دلم شور افتاد!
مادر با چهره ای برافروخته وارد آشپزخانه شد و پرسید:
این دیگه کیه؟
شهره در برابر او ایستاد و گفت:آقای سروش!
این آقای سروش با اجازه کی اومده خواستگاری، اونم بدون بزرگ ترش؟
اولاً من خبر داشتم اون قراره بیاد، درثانی هر کی بزرگ تر نداره حق نداره بره خواستگاری؟
مادر با خشم گفت:
آخه چرا امشب؟ می تونستی بذاری برای یه شب دیگه!
اتفاقاً می خوام همین امشب در حضور خانواده ملکی به سروش بله رو بگم که برن و دیگه ام برنگردن.
تو می فهمی داری چی کار می کنی؟
دارم برای آینده ام تصمیم می گیرم!


فصل2:


تو خیلی بی جا می کنی!
شهرام پا در میانی کرد و گفت:


حالا به جای این همه جر و بحث بهتره برگردیم تو سالن. این طوری زشته!

سپس دستش را زیر بازوی مادر انداخت و او را به سوی در کشید که او برگشت و گفت:
حق نداری براش چاییبیاری! اصلاً نباید از این جا بیای بیرون! شهره که از رفتار او عصبی شده بود برگشت و پشت میز نشست اما نه! او نباید به این زودی تسلیم می شد. حالا که سروش به خاطر او آمده بود او هم باید دست به کار می شد و برای رسیدن و آرزوهایش تلاش می کرد. بنابراین دوباره بلند شد و به سوی سماور رفت. فنجان ها را از چای پر کرد و سینی را برداشت. نفس عمیقی کشید و به سالن رفت. در حالی که سعی داش صدایش نلرزد سلام کرد. سروش با دیدن او که خیلی زیبا شده بود لبخندی زد و بلند شد اما با دیدن نگاه خشم آلود پدر دوباره نشست. شهره ابتدا سینی را جلوی پدر گرفت و به صورتش نگاه کرد. از چشم های او ناراحتی و خشم می بارید. پدر دست او را رد کرد و گفت:
میل ندارم.
با دیدن نگاه غضب آلود مادر از جلویس گذشت و سینی را جلوی سروش گرفت. او خیلی آهسته پرسید:


خوبی؟
هنوز جوابی نداده بود که صدای زنگ خانه بدنش را لرزاند و باعث شد مقداری از محتویات فنجان ها کف سینی بریزد. رنگش مثل گچ سفید شد و عرق سردی روی بدنش نشست نشست. پدر و مادر به هم نگاه کردند. شهرام برای باز کردن در به سوی آیفون رفت. شهره همان طور وسط ایستاده بود. نه می توانست بنشیند و نه برود. تمام بدنش به ارتعاش در اومده بود. شهرام دکمه در بازکن را فشرد و با تعجب به پدر نگاه کرد و گفت:
نفهمیدم کی بود!

همه با حیرت به هم نگاه کردند. شهره که فهمید خانواده ی ملکی نیستند نفس راحتی کشید و سینی را روی میز گذاشت و در همان حال به سروش نگاه کرد. سروش لبخندی زد که باعث خشم بیشتر مادر شد.
پدر همراه شهرام بیرون رفت اما بعد از چند لحظه همراه افسانه و مردی میان سال وارد شد و نگاه غضبناکش را به شهره دوخت و سر تکان داد. سپس با بغض به سوی سروش رفت. سروش با دیدن او دست و پایش را گم کرده بود. با رخوت از جایش بلند شد. افسانه در حالی که صدایش از شدت بغض می لرزید گفت:
خیلی پستی سروش! تو حتی به منم دروغ گفتی!
سروش که رنگ به رو نداشت به سختی آب دهانش را فرو دادمرد هم جلو آمد و گفت:
تا کی می خوای باعث شرمندگی من باشی؟ اون از پارسال که معلوم نیست تو دانشگاه چه گندی به پا کردی که اخراجت کردن اینم از امسال که آبروی ما رو جلوی خانواده نامزدت بردی!
شهره با ناباوری به این صحنه نگاه می کرد. افسانه به سوی او رفت و گفت:
من به تو دوروغ گفتم سروش دوست برادرمه، ما با هم نامزدیم، هم این کارهام واسه این بود که یه پول و پله ای جور کنیم و بریم اون ور آب.
شهره با بهت به دهان او چشم دوخته بود اما قدرت هیچ عکس العملی را نداشت. بدنش می لرزید و تمام اتفاقات گذاشته از شیب که برای اولین بار سروش را دیده بود تا آن شب در ذهنش رژه می رفتند! یعنی تمام این ها یک نقشه کثیف بود؟! یعنی سروش او را دوست نداشت و او را فقط به عنوان وسیله ای برای رسیدن به اهدافش طعمه قرار داده بود؟
پدر در حالی که سعی فریاد نزند گفت:
زود از خونه من برو بیرون مرتیکه رذل تا یه کاری دستت ندادم. سروش سرش را پایین انداخت و به دنبال افسانه به سوی در رفت. پدرش قصد داشت از پدر عذر خواهی کنی اما پدر به او نگاه نمی کرد و فقط با خشم دستگیره در را می فشرد. مرد بیچاره با سری افکنده به دنبال آنها بیرون رفت.
مادر روبروی شهره ایستاد و گفت:
بفرما! اینم نتیجه خودسری های جنابعالی! بازم جای شکرش باقیه که خانواده ملکی این جا نبودن تا به حمایتمون بخندن!
سپس رو کرد به شهرام و گفت:
زود بیا کمک کن فنجان ها رو جمع کن تا نیومدن، مراقب باشید یه موقع چیزی نفهمن!
شهره هنوز هم با ناباوری ایستاده بود و به روبرو نگاه می کرد. در تمام این مدت بازیچه ای بیش نبود! نمی توانست باور کند مردی که آن طور عاشقانه نگاهش می کرد وبرایش آیهده ای آکنده از عشق و آرزو را ترسیم می کرد شیادی بوده که فقط قصد فریبش را داشته! پس تمام حرف های پرستو و یاشار در مورد او صحبت داشت! و حرف هایی که آن روز شیرین در آن مهمانی می زد! نزدیک بود از شدت ناراحتی از هوش برود که گرمای دست های پدر او را به خود آورد. نگاه بارانی اش را به چشم های پرمهر او که حالا از خشم و ناراحتی تهی شده بودند دوخت و با لب های مذتعش گفت:
عذر می خوام!
پدر دست های سرد او را میان دست هایش گرفت و گفت:
برای جبران این خطا امشب بله رو بگو که دیگه نگران آینده ات نباشم.
سرش را به معنی نایید گفته او تکان داد و برای این که کمی آرام شود به اتاقش رفت. لحظات بحرانی را میگذراند. گویا مسخ شده بود و اختیار رفتارش را نداشت. مثل یک تماشاگر نشسته بود و دیگران را نگاه می کرد. قرارها گذاشته شد و حرف ها زده شد. خانم ملکی انگشتر زیبایی را در انگشتش فرو کرد و صورتش را بوسید.
در نگاه عاشق یاشار عشق و تردید توامان خودنمایی می کرد. او به آرزوی دیرینه اش رسیده بود اما سردی رفتار شهره وابراز بی علاقگی اش او را نسبت به آینده دچار تردبد.آقای ملکی گفت: بچه ها برید حرفاتون رو بزنید هرچند دیگه ما همه حرفا رو زدو.
همه خندیدند. یاشار با لبخندبه شهره نگاه کرد. غمی سنگین بر چهره او نشسته بود. مادر آرام به پهلوی او زد و اشاره کرد بلند شود.شهره بدون نگاه به صورت یاشار بلند شد و به همراه او به اتاق رفت. شهره روی صندلی میز تحریر نشست اما یاشار به سوی پنجره رفت در حالی که به بارش برف می کرد گفت:
قبل از هر حرفی باید بگم متاسفم که این طور شد!
شهره که نمی دانست منظور او چیست نگاه پرسشگرش را به نیم رخ او دوخت. یاشار نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
سروش یک سال پیشم کاری رو کرد که امشب می خواست انجام بده، ماندانا از همکلاسی هاش بوده و وقتی متوجه اون به خودش می شه بهش دل می بنده تا این که زمزمه های بچه ها این مسئله رو به گوش افسانه می رسئنه، افسانه هم تصمیم می گیره از طریق برادرش نظر ماندانا رو جلب کنه که این نقشه لو می ره و باعث یه دعوای ناجور در دانشگاه و اخراج سروش و برادر افسانه و دو سه تا دیگه از بچه ها می شه که البته همه شونم پرونده های مورددار داشتن.
شهره با سرخوردگی و شرم سرش را پایین انداخت و انگشتانش را به هم فشرد. یاشار روی کاناپه کنار میز نشست و به صورت رنگ پریده او خیره شده و گفت:
پشت هر چهره زیبا و دلفریبی نمی تونه سیرت پاک و زیبایی وجود داشته باشه، اگر برات بگم سروش با چه کسانی معاشرت می کنه و چه کارهای غیر اخلاقی انجام می ده به من حق می دی که به افسانه زنگ بزنم و جریان رو بهش بگم!
شهره به یاد آن مهمانی کذایی افتاد و افرادی که در آن جا دیده بود. از شدت خجالت نمی توانست سر بلند کند. یاشار دستش را زیر چانه او برد و سرش را بلند کرد و گفت:
می دونم فراموش کردن این مسائل برات سخته، تو احتیاج به زمان بیشتری داشتی اما باور کن من به خاطر پدر مجبور شدم بیام خواستگاری و گرنه بازم حاضر بودم صبر کنم و از زمان کمک بگیرم بلکه به اندازه یه سر سوزن به من علاقمند بشی.
شهره هنوز هم جرات بلند کردن پلک هایش را نداشت.خودش را آن قدر حقیر و سر خورده می دید که دلش می خواست بمیرد اما دیگر به صورت کسانی که این مسئله را می دانند نگاه نکند. او که کوه غرور و تکبر بود حالا به شدت احساس حقارت می کرد.
یاشار با نوک انگشتانش فشار کوچکی به چانه او آورد و گفت:فقط یه بار نگام نگام کن که دست خالی از این جا نرفته باشم.
در حالی که به زور بغضش را فرو می داد پلک هایش را بلند کرد اما ناگهان قطرات درشت اشک از چشمانش سرازیر شد. یاشار جلوی پای او زانو زد و با دو دست صورتش را گرفت و با نوک انگشت اشک هایش را پاک کرد و گفت:
گریه نکن نازنینم، مگه نمی دونی دل کوچیک یاشار طاقت دیدن اشک های تو رو نداره!
حرف هایش چنان با احساس بود که ناگاه برای اولین بار تارهای دل شهره را بع لرزه در آورد. بی اراده از پشت پرده های اشک به چشمان مهربان او نگاه کرد. خدایا! آن چه را باید مدت ها پیش در نگاه او می دید و با قلبش پذیرا می گشت حالا می دید! در عمق نگاه یاشار چنان محبتی نهفته بود که تمام وجودش را شعله ور می کرد. نگاهش را از نگاه او دزدید و بلند شد. دستمالی را از روی میز برداشت و در حال پاک کردن اشک هایش گفت:
بهتره برگردیم پیش بقیه.
یاشار که این بار نتوانسته بود از حالت دوگانه نگاه او چیزی بفهمد با تردید بلند شد و به دنبال او از اتاق بیرون رفت.
طبق قرار، ساعت سه بعد ازظهر همگی به محضر رفتند. مادر قبل از رفتن به او خیلی سفارش کرده بود اخم نکند و باعث ناراحتی آنها نشود! شهره با دیدن عمه و خاله های یاشار ابرو درهم کشید و گفت:
ببین چه قدر شلوغش کردن!
مادر با خشم زیر لب گفت:شهره عذابم نده!
درون اتاق عقده کنار هم نشستند. یاشار نیم نگاهی به صورت زیبا اما بی احساس او در روسری سفید انداخت و آهسته گفت:رنگ سفید خیلی بهت می یاد!
شهره نیشخندی زد که قلب عاشق او را در هم فشرد. خانم و آقای ملکی با شادی بی حدشان دیگران را هم به وجد آورده بودند اما یاسمین گرفته به نظر می رسید و مادر فکر می کرد او از رفتارهای شهره ناراحت است. برای این که او را از فکر رها کند جلو رفت و با لبخند گفت:یاسمین جان بیا بالای سر زن داداشت قند بساب.
یاسمین که با صدای او به خود آمد لبخندی محزون بر لب آورد. سپس کله قندهای تزئین شده را از او گرفت و جلو رفت. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. سر شهره پایین بود و می دید دست های یاشار از شدت هیجان می لرزید. او با بی قراری دست هایش را به هم می فشرد اما شهره نمی دانست هیجان او ناشی او از خوشحالیست یا نگرانی! ولی در وجود خودش هیچ گونه هیجانی را حس نمی کرد. البته این موضوع برایش نه عجیب بود و نه اهمیت داشت زیرا بعد از آن شب حس می کرد وجودش از هر گونه عشق و احساس تهی شده. او نسبت به مردی که کنارش نشسته بود و تا دقایقی دیگر همسر رسمی اش هیچ گونه احساسی نداشت آنقدر در افکارش غرق شده بود که نفهمید عاقد برای بار سوم هم خطبه را خوانده و همه با انتظار به لب های او چشم دوخته اند. مادر خم شد و آهسته اما با حرص زیر گوش او گفت:مگه لال شدی دختر؟ بله رو بگو دیگه!
نظری به صورت گلگون مادر انداخت و در همان حال متوجه سنگینی نگاه منتظر یاشار هم شد. برگشت و به او نگاه کرد. نگاهش چنان سرد و بی روح بود که یاشار آهی کشید و سرش را پایین انداخت. عاقد برای چهارمین بار پرسید:
عروس خانم وکیلم؟
شهره نفس عمیقی کشید و گفت:با اجازه بزرگ ترها بله!
صدای شادی و هلهله بلند شد. همه صورت هایشان را بوسیدند و تبریک گفتند. عمه یاشار گفت:
ای بابا بذار آقا داماد حلقه رو دست عروس خانم بندازه بعد!
همه خندیدند و از آنها فاصله گرفتند. یاسمسن سینی پر گلی را که دو حلقه طلا در آن بود جلو آورد. یاشار از تشکر کرد و حلقه شهره را برداشت و در انگشت او فرو کرد. هنوز دست هایش می لرزید. ناگهان دست شهره هم لرزید و حس کرد قلبش نیز به ارتعاش در آمده. یاشار با تردید به او نگاه کرد. یاسمین گفت:حالا نوبت توئه عروس خانم.
شهره حلقه ای را که پدر برای یاشار خریده بود برداشت و در انگشت او فرو کرد. یاشار دست های او را در دشت گرفت و با چشمانی ابر آهسته گفت:امیدوارم یه روز بتونم حلقه محبتم رو به دور قلبت بندازم.
شهره با اخم دست هایش را آرام از دست های او بیرون کشید. آقا و خانم ملکی سرویس طلای گران قیمتیبرایش هدیه آوردند. یاسمین هم دستبند برلیلن خوش نقشی به او هدیه کرد و به شوهرش که در حال فبلم گرفتن بود نگاه و لبخند زد. شهرام هم جلو آمد و جمعه کوچکی را که یک سکه طلا داخلش بود به دست او داد و آهسته در گوشش گفت:
تو اخموترین عروسی هستی که تا حالا دیدم!
شهره لبخندی زد و از زیر چشم به او نگاه کرد. از محضر که بیرون آمدند با اصرار خانم ملکی همه به خانه آنها رفتند. شهره که اصلاً حوصله نداشت بلمد شد و به یاسمین گفت:
ببخشید یاسی جون، می شه من برم یه جا یه کم استراحت کنم؟ سرم درد می کنه.
یاسمین به یاشار اشاره کرد و گفت:
خواهش می کنم عزیزم، برو بالا تو اتاق یاشار.خواست حرفی بزند که یاشار جلو آمد و پرسید:
چی شده؟
شهره جان می خواد یه کم استراحت کنه، بهش گفتم بره بالا تو اتاق تو!
یاشار نیم نگاهی به او انداخت و گفت:بپا بریم بالا، حتماً از این سرو صداها خسته شدی!
در حالی که از پله ها بالا می رفتند گفت:از این مسخره بازی ها خسته شدم!
حق داری! این مسایل برای تو جز مسخره بازی چیز دیگه ای نیست.
در اتاقش رو باز کرد و گفت:
بفرما! می تونی تو خلوت چشمات رو به روی همه این دنیای مسخره ببندی! هرچند ممکنه محیط ااق منم برات مسخره و پوچ باشه!
شهره بدون توجه به لحن کنایه آمیز او وارد اتاق شد. یاشار در را بست و او را تنها گذاشت.
شهره نفس راحتی کشید و به سوی تخت رفت. روسزی اش را در آورد و می خواست دراز بکشد که با دیدن در و دیوار اتاق ماتش برد. از آنچه می دید دهانش باز مانده بود. دیوارهای اتاق پر بود از عکس های خودش! آن هم با چه عکس هایی! حالا می فهمید چرا هرگاه سراغ عکس هایش را از پرستو و دیگر دختران فامیل می گررفت می گفتند:
نمی دونم کی برداشته!
عکس ها در ابعاد مختلف و حالات گوناگون اتاق را احاطه کرده بودند. در زیر هر عکس قطعه شعری هم دیده می شد. باورش نمی شد با این همه بی مهری او یاشار تا این عاشقش باشد. چه طور امکان داشت یاشار سراسر شور و عشق باشد در حالی که او کوچک ترین احساسی در خود نمی یافت! بار دیگر لبه تخت نشست و به عکس ها نگاه کرد.
ضربه ای به خورد و یاشار با لیوان آب و قرصی که داخل بشقاب گذاشته بود وارد شد و گفت:ببخشید مزاحم شدم، برات قرض آوردم.
شهره به او نگاهش غمی سنگین نهفته بود. این بار او بود نگاهش را از نگاه کاوشگر شهره دزدید و بشقاب را روی میز کنار تخت گذاشت. گیتارش را برداشت و بیرون رفت. شهره قرص را برداشت و خورد. روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. با این که عشقش نسبت به سروش به کینه و نفرت مبدل شده بود اما حالا راحت تر احساس یاشار را درک می کرد و می فهمید عشق چیست و دوست داشتن به چه معناست! اما چرا نمی توانست به او دل ببندد و دوستش داشته باشد؟ این سوالی بود که هیچ جوابیبرایش نمی یافت. چشم هایش را بسته بود که صدای گیتار او بر فضا طنین انداز شد. باز هم غم انگیز شد. باز هم غم اگیز می نواخت اما پر شور و عاشقانه. می دانست نبودنش برای مهمانان سوال برانگیز است اما تحمل این مراسم و تبریک ها و ابراز شادی ها را نداشت.فروزان آن روز اصلاً آرام و قرار نداشت. از این که نقشه هایش نقش برآب شده بود حسابی کلافه بود و دلش می خواست عقده هایش را سر سروش و افسانه خالی کند اما آنه در این چند روزه به هر ترتیبی بود خودشان را از او مخفی می کردند.فرزاد او را مقصر می دانست و می گفت چون خودسرانه عمل کرده این طوری شده اما مثل مار زخمی به دور خودش می پیچید و نمی توانست آرام بگیرد. یک بار به حیاط می رفت و قدم می زد، یک بار به سالن می آمد. یک لحظه به آشپزخانه می رفت و لحظه دیگر در اتاقش بود. وقتی به لحظه ای می اندیشید که یاشار حلقه ازدواج را به انگشت شهره می اندازد خونش به جوش می آمد. فرزاد که دید او در انگشت شهره می اندازد خونش به جوش می آمد. فرزاد که دید او در مرز دیوانگی است بلند شد و روبرویش ایستاد و گفت:
کار از کار گذشته، دیگه چرا انقدر خودت رو عذاب می دی؟
فروزان با حرص انگشتانش را مشت کرد و گفت:نباید این جوری می شد! نباید!
یاشار از اولش هم شهره رو دوست اشت، اینو همه می دونستن!
بیخود کرده، مگه من چیم از این دختره کمتره؟
هیچی ولی...
ولی چی؟ فرزاد حرف نزن که اگه یه کلمه دیگه بگی خودم خفه ات می کنم.
فرزاد شانه بالا انداخت و گفت:
اصلاً به من چه! هرکاری دوست داری بکن!
پس خفه شو!
فرزاد ابرو درهم کشید و خودش را روی کاناپه رها کرد. فروزان به اتاقش رفت و با عجله لباس پوشید. حال خوشی نداشت و نمی فهمید چه می کند. سوئیچ ماشینش را برداشت و از خانه بیرون رفت. سوار ماشین شد و حرکت کرد. اما به کجا! خودش هم نمی دانست! سرگردان و بی هدف خیابان های شهر را دور می زد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت که ناگاه با ماشینی که از روبرو می آمد برخورد کرد. آن قدر عصبانی بود که وقتی از ماشین پیاده شد نزدیک بود با راننده گلاویز شود اما مردم مداخله کرده و جدایشان کردند.

کنار پنجره نشسته بود که چشمش به او افتاد. با دسته گل ریبایی وارد حیاط شد و به سوی ساختمان ایستاد و از زیر چتر نگاهش را به پنجره دوخت. در این لحظات شاید منتظر بود او هم مانند هر نامزد دیگری از شوق دیدار دستی تکان دهد یا با هیجان لبخندی بزنداما جز نگاهی خالی از احساس چیز دیگری نمی دید. وارد خانه شد و بعد از احوال پرسی با مادر و بوسیدن شینم به سوی اتاق او رفت و در زد. شهره در را برایش گشود و خبلی خونسرد سلام کرد. یاشار با لبخندی مهربان گل ها را به او تقدیم کرد و گفت:
سلام خانم، احوال شما!
با تشکر رسمی گل ها را گرفتو روی میز گذاشت. یاشار با اشاره به صندلی پرسید:
اجازه هست؟
به سردی جواب داد:
خواهش می کنم.
او روی صندلی میز تحریر نشست. شهره هم برگشت و با فاصله ای زیاد از او روی صندلی کنار پنجره نشست. یاشار دفتر او را ورق زد و با کنایه پرسید:
درس می خوندی؟
نه!
کلاس ها برقراره؟
کم و بیش.
اومدم اگه پدر و مادرت اجازه بدن فردا بریم خرید.
خرید؟!
پدر روز هفتم فروردین رو برای برگزاری جشن در نظر گرفته، فرصت زیادی نداریم، باید تا قبل از تعطیلات کارهامون رو انجام بدیم.
شهره نیشخندی زد و گفت:
چه قدر با عجله تصمیم می گیرید!
فکر کنم قبلاً هم گفتم پدر باید ...
با ورود مادر که میوه و چای آورده بود او ساکت شد و تشکر کرد. مادر روی کاناپه نشست و پرسید:
پدر و مادر چطورند؟
خوبن؟ سلام دارن خدمتون.
سلامت باش، دیشب راد می گفت پدرتون قراره برای تاسیس شرکت جدید راهی سفر بشن.
باه، به همین دلیل قرار شد جشن رو روز برگزار کنیم، دیشب که پدر تقویم رو نگاه کردند تاریخ هفتم فروردین رو برای این منظور در نظر گرفتن، نظر شما چیه؟
مادر که برای چنین روزی لحظه شماری می کرد گفت:
عالیه! پس ما هم باید زودتر به فکر تهیه جهیزیه باشیم.
یاشار لبخندی زد و گفت:
با این حرفا شرمنده ام نکنید، وجود خود شهره جان، به اندازه تمام دنیا ارزش داره شما لطف دارید اما پسرم بدون جهیزیه هم که نمی شه !
این را گفت و بلند شد و از اتاق بیرون رفت. هنگامی که در بسته شد شهره با حرص دندان هایش را روی هم فشرد. یاشار یکی از فنجان های چای را برداشت و جلو رفت. لبه تخت کنار صندلی او نشست و گفت:
اخم هات رو باز کن دختر خوب، عروس که ...
شهره غرید:
به من نگو عروس حالم بهم می خوره.
گرد غم روی چشمان او پاشیده شد. فنجان را به دست او داد و سر جایش برگشت. فنجان را به دست او داد و سر جایش برگشت. قلب شهره نفوذ ناپذیر بود و او احساس می کرد هیچ گاه قادر نیست این سد محکم را بشکند و روزانه ای برای ورود عشق نابش بیابد. فنجان چچای را برداشت و بغضش را همراه چای فرو داد. نگاه پرتمنایش را به صورت او دوخته بود و حسرت یک نگاه محبت آمیز را می کشید. آه بلندی کشید و خودکار او را از روی میز برداشت و روی دفتر به حرکت در آورد.
شهره که نگاهش را به بیرون دوخته بود متوجه کار او شد و هنگامی به خودش آمد که او از جا برخاست و خداحافظی کرد اما منتظر جواب او نماند و بیرون رفت. هرچه مادر اصرار کرد برای شام بماند قبول نکرد و با دنیایی از نا امیدی آن جا را ترک کرد.
باز هم سرزنش مادر شروع شد:
ئختر مگه تو عقل نداری؟ چرا باهاش اینجوری رفتار می کنی؟
اون مَرده، غرور داره، چرا می خوای خوردش کنی؟ چرا داری با سرنئشت خودت بازی می کنی؟ نکنه بازم دلت هوای اون پسره هرزه رو کرده؟ شهره! کاری نکن پشیمون بشی...
بدون توجه به حرف های مادر نگاه خسته اش را به بیرون دوخته بود. مادر با خشم وسایل پذیرای را جمع کرد و بیرون رفت. او خودش نیز نمی دانست چه می کند! احساس سردرگمی می کرد! گویا میان یک برهوت خشک و بی انتها ایستاده بود و نمی توانست به کدام سو برود! آهی کشید و بلند شد و به سوی در رفت که چشمش به نوشته او افتاد. با تعجب برگشت و خودکار را روی دفتر برداشت و چنین خواند:
نمی خواهم باور کنم تا پایان قصه سهم من انتظار است و شب های سرد و سیاهم هیچ گاه با نور ستارگان چشمان زیبای تو روشن نخواهد شد. نگذار در دنیای غصعه ها از نفس بیفتم، بیا و وجود تشنه ام را از عشق سیراب کن و دل تنهایم را با رنگ روشن عشق از تاریکی برهان و بدان دلم هرجا که باشد از یاد تو جدا نیست و قلبم فقط به خاطر تو و برای عشق تو می تپد.
بغضی بی اراده بر گلویش نشست. نگاه خسته و رنجیده او در ذهنش نقش بست و قلبش را لرزاند. دچار حس خاصی شده بود! نمی دانست این حس عشق است یا ترحم! اما هر چه بود وجودش را متحول نمود! بغض به دانه های غلتان اشک مبدل شد. احساس می کرد خودش نیز مانند او تنهاست. سرش را روی دفتر گذاشت و اشک هایش را روی نوشته های او رها کرد.
موقع خواب یک بار دیگر جملات پرسوز او را خواند. این جمله ها نیز مانند شعرها و آهنگ هایش تاثیر خاصی روی او گذاشته بود. کشوی میز را بیرون کشید تا دفتر را داخل آن بگذارد که چشمش به کارت پستالی افتاد که چند ماه پیش همراه آن مانتو از او هدیه گرفته بود. کارت را برداشت و نگاه کرد. نقش پروانه ای بود که یکی از پرهایش با شعله شمع می سوخت اما چرا او این کارت را انتخاب کرده بود؟ کارت را باز کرد داخل آن شعری نوشته بود که باز هم خبر از دل پرگلایه او داشت. کارت را روی میز گذاشت. دستش را ستون چانه کرد و به تصویر شمع و پروانه چشم دوخت. ناگهان خاطرات سروش در ذهنش زنده شد و به یاد آورد که چه طور بی رحمانه پر و بال او را سوزاند و عشق نو پایش را به خاکستر نشاند. اشک هایش جاری شد. دیگر نسبت به او حسی در خود نمی دید اما دلش برای خودش می خوست که چه زود از اولین عشقش سرخورده شد و تمام آرزو هایش چون حباب از هم پاشید و محو شد. آن شب خوابش نمی آمد. خیلی فکر کرد. به گذشته، به سروش، به یاشار، به کارهایی که انجام داده ود و کارهایی ه می توانست انجام بده اما این کار را نکرده بود! حالا معنی حرف های پرستو را درک می کرد و می فهمید حق با او بود! او همیشه اعتقاد داشت علاقه ی بی ریا و بی حد یاشار و اصرار های خانواده اش برای ازدواجشان نوعی لجاجت را در او ایجاد کرده بود که اجازه نمی داد عشق خاموش او در قلبش مجال تابیدن بیاید در حالی که او از اول هم یاشار را به نوعی دوست داشت و احترام زیادی برایش قائل بود اما چون نمی خواست دیگران مسئله ای را به او اجبار کنند سعی داشت از عشق او شبانه خالی کرده و با دیگران بجنگد و به نوعی ابراز وجود نمایدو اگر یاشار به کمکش نیامده بود سروش آینده اش را برای همیشه تباه می کرد. حسی تازه قلبش را به تنش را به و تبش انداخت بود و خواب را از چشمانش ربود بود. بلند شد و روی تخت دراز کشید اما هرچه با خودش کلنجار رفت نتوانست پلک برهم بگذارد. چشمش را به سقف دوخت و فکر کرد تا بفهمد دچار چه حسی شده! آه!خدایا! او دلتنگ بود! دلتنگ دیدن چشم های مهربانی که همیشه مهربانی که همیشه ناراحتشان کرده بود! اما چه کار می توانست بکند! بلند شد و به آشپزخانه رفت. لیوان. آبی نوشید و بار دیگر به اتاقش بازگشت اما تلاشش بی ثمره بود. احساس آرامش نمی کرد و دلش سرسختانه وجود او را می طلبید. وجودی که تسلایش دهد و قلب ناآرامش را به آرامش دعوت کند. پشت میزتحریر نشست و باز هم به تصویر شمع و پروانه نگاه کرد! او آنقدر بی رحم نبود که بال های عشق یاشار را بسوزاند! پس چه باید می کرد! خدایا چرا این وقت شب و در این لحظات وجودش این قدر ناآرام بود؟ دلتنگی به شدت آزارش می داد. آیا باید باور می کرد که طالب دیدار او شده؟
در فاصله ای دورتر در اتاقی تاریک دو چشم خیس و بارانی به سقف دوخته شده بود و با احساس قلبش می جنگید. یاشار ناامید و خسته از ناملایمات روزگار حس می کرد فرصت های جوانی اش در سایه تنهایی از دست رفته و او هرگز قادر نخواهد بود در قلب سنگی شهره نفوذ کند.
صدای زنگ تلفن خلوت تنهایی اش را برهم زد. دلش نمی خواست با این حال زار با کسی حرف بزند اما از سویی هم فکر کرد کسی که این وقت شب برایش زنگ زده کیست و چه کار می تواند داشته باشد؟ با تردید گوشی را برداشت:
الو!
جز سکوت جوابی نشنید با نگرانی نیم خیز شد و دوباره گفت:
الو، الو...
صدای غم گرفته ای در گوش هایش پیچید:
یاشار!
صدا را شناخت و با تردید گفت:بله! خودمم! الو...
منم شهره!
مثل برق از جا پرید، نزدیک بود گوشی از دستش رها شود. آب دهانش را به سختی فرو داد و هراسان پرسید:
اتفاقی افتاده؟
بعد از چند لحظه سکوت جواب شنید:
آره!
چی شده؟ تو حالت خوبه؟
با بغض گفت:نه! حالم خیلی بده!
چی شده عزیزم؟ چرا بغض کردی؟
یاشار!
جون یاشار! حرف بزن!
من.. من می خوام ببینمت، بهت احتیاج دارم!


نگاه مات و ناباورش به روبرو دوخته شد. زبانش سنگین شده قادر به صحبت کردن نبود.
الو، صدام رو می شنوی؟
آره، آره، می شنوم، چی شده جون دلم؟
شهره در حالی که گریه می کرد صدای پر محبت و کلمات زیبای او را می شنید و حس می کرد قلبش به شدت می تپید و حسی خوشایند وجودش را در برمی گیرد. صدای مهربان او در گوش هایش طنین انداز شد:
شهره جان، خانومم، چرا ساکت شدی؟
یاشار!
جونم، بگو!
منو ببخش... من ... من... خیلی اذیتت کردم.
از این حرفا نزن که دلگیر می شم، یاشار همیشه عاشقت بوده و هست، هیچ وقتم ار تو ناراحت نشده.
راست می گی؟
با یه کم ارفاق!
هر دو خندیدند. صدای خنده او دل یاشار را آب کرد. با تردید پرسید:
الان کجایی؟
تو اتاقم.
خوابت می یاد؟
اصلاً.
اگه بیام در رو برام باز می کنی؟
شهره با تعجب پرسید:
الان؟!
اگه ناراحت می شی نمی یام!
نه اما برف شدیدی می باره!
برف که چیزی نیست تگرگم امشب نمی تونه مانع دیدن تو نشه عزیزم، گوشی رو بذار که اومدم.
یاشار!
جون یاشار! دیگه چی می خوای؟
گیتارم بیار!
می خوای خواب رو از اهالی خونه بگیری؟
امشب می خوام خواب رو از تمام دنیا بگیرم!
چشم، فدای تو، خداحافظ.
شهره با شادی در کمدش را باز کرد. بلوز و شلوار سفیدی پوشید و جلوی آینه نشست. با آرایش ملایمی زیبا چهره اش را دو چندان کرد. بار دیگر چشمش به تصویر کارت پستال افتاد. کشور را باز کرد و آن را داخلش گذاشت و این بار دفترش را برداشت و باز کرد و زیر نوشته های او نوشت:
مهربانم می خواهم غربت تنهایی را از چشمانت بگیرم و فانوسی باشم برای تمام تاریکی های وجودت. می خواهم خاطر پژمرده ونگاه افسرده ات را با معجزه عشق لبریز امید نمایم تا در نیمه های سیاه شب، روشنی صبح امید را باور کنیم.
صدای زنگ تلفن بلند. سریع گوشی را برداشت:نمی خوای در رو باز کنی خانمم؟
چرا زنگ نزدی؟
مثل این که فراموش کردی ساعت یک نصفه شبه!
آه! راست می گی! اومدم!
زود بیا که دیونه ام کردی!
خندید و گفت:
چشم!
شهره!
جانم!
مراقب باش!
چشم.
با هیجان گوشی را گذاشت. حسی غریب وجودش را لبریز شوق پرواز نموده بود. با عجله از سالن گذاشت و از در بیرون رفت. چنان برای دیدار او بی تاب بود که متوجه لغزندگی پله ها نشد و پایش سر خورد و نقش بر زمین شد. صدای فریادش اهالی خانه رل بیدار کرد. یاشار هم از پشت در صدا را شنید و با نگرانی دستش را روی زنگ گذاشت.
پای شکسته اش را گچ گرفتند. دکتر توصیه های لازم را نمود و نسخه را به دست پدر داد و گفت:
یک ماه دیگر بیاریدش.
شهره دست شهرام را گرفت و گفت:تو رو خدا بگو مرخصم کنن، من نمی تونم اینجا بمونم!
شهرام ابرویش را بالا برد و گفت:چی می گی! دست کم باید یک هفته این جا باشی!
وای نه! من طاقتش رو ندارم!
حقته! آدم آب زیره کاهی مثل تو این جوری لو می ره ها!
واسه چی؟
هی نا می کنی و می گی از این پسره خوشم نمی یاد اون وقت نصف شب باهاش قرار می ذاری که کسی فهمه.
شهره لبخندی زد و گفت:اصلاً این طور نیست!
آره جون خودت! همین دیشب و پریشبم خودم با هم ... پدر و یاشار وارد اتاق شدند. شهرام آهسته گفت:
خدا به دادت برسه.
شهره با نگرانی پرسید:چی شده؟
یاشار لبخندی زد و گفت:دعات مستجاب شد.
با شادی پرسید:مرخصم؟
آره!
شهرام صندلی چرخدار را کنار تخت آورده اما یاشار گفت:احتیاج نیست خودم می یارمش.
شهرام گفت:
به ظاهرش نگاه نکن سنگینه ها!
یاشار خندید و گفت:عیبی نداره.
شهره با شرم سرش را پایین انداخت. یاشار جلو رفت و آهسته اما با شیطنت پرسید:اجازه هست؟
شهره از زیر چشم بهاو نگاه کرد و لبخند زد.
پدر و شهرام از اتاق خارج شدند. پدر سوئیچ را به شهرام داد و گفت:
شما برید من باید دنبال کارهام.
شهرام ماشین را روشن کرد و منتظر نشست. برف زیبای سفید هنوزم می بارید و شهر را سفیدپوش می کرد. یاشار شهره را روی دستش بلند کرد و گفت:
دستت را بنداز دور گردنم که نیفتی!
شهره در حالی که گرمای آغوش او را احساس می کرد دستش را دور گردن او حلقه کرد. یاشار لبخندی مهربان به صورت گلگون او پاشید و پرسید:
درد نداری؟
سرش را به علامت منفی تکان داد و سپس آرام به سینه او تکیه داد. بوی عطرش چه دل انگیز و خواستنی بود! پلک هایش را آرام بلند کرد و به چشم های عسلی و گیرای او نگاه کرد. دلش به تلاطم افتاد و باز هم همان حس خوشایند وجودش را در بر گرفت. یاشار که مدت ها بود انتظار چنین لحظه ای را می کشید بوسه ای نرم و لطیف از گونه او ربود و در حالی که چشم هایش را می بست گفت:شهره خیلی دوستت دارم!
شهره سرش را بیشتر به سینه او فشرد. با هم از یبمارستان خارج شدند. شهرام پیاده شد و درعقب را باز کرد. یاشار او را داخل ماشین نشاند. شهره در حالی که هنوز دست هایش دور گردن او بود گفت:
شرمنده ام.
یاشار نوک انگشتش را روی لب های او کشید و گفت:دیگه از این حرفا نزن، خب!
پلک هایش را به علامت تایید بست و باز کرد. یاشار دست های او را آرام از دور گردنش باز کرد و با نگاهی محبت آمیز در را بست و کنار شهرام نشست. شهرام با شیطنت گفت:
خیلی با مزه می شه! یه عروس خانم با پای شکسته!
شهره لب هایش را غنچه کرد و گفت:
مسخره نکن آقا شهرام، عوض این حرفها دعا کن پام زودتر خوب بشه!
آخه خیلی دوست دارم یه عروس پاشکسته ببینم، برام جالبه!
نوبت تو هم می شه صبرکن!
خیالت راحت، من با دیدن تو خیال زن گرفتن ندارم، حاضرم انقدر تو خونه بابام بمونم که تمام محله رو بوی ترشی برداره اما هیچ وقت زن نگیرم.
خدا از ته دلب بشنوه!
ته دلم؟ می خوای بدونی چی می گی؟شب و روز دعا می کنه این آقا یاشار هر چه زودتر تو رو برداره و ببره تا من به نفس راحت بکشم.
شهره با دلخوری گفت:خیلی هم دلت بخواد!
یاشار به عقب برگشت. دستش را روی تکیه گاه صندلی گذاشت و پرسید:
درد نداری؟
فعلاً نه!
نگاه محبت آمیز او در نگاهش گره خورد. یاشار پس از سال ها آن چه را که آرزویش را داشت در چشم های زیبای او می دید و خودش را خوشبخت ترین انسان روی زمین حس کرد.
شهرام سرفه ای کرد و گفت:
خانم ها و آقایان بهتره به اطرافتون هم یه کم توجه داشته باشین!
شهره سرش را پایین انداخت. یاشار برگشت و گفت:هیچ کس نمی دونه من الان چه حالی دارم!
زیاد دلت رو خوش نکن داداش، این دختره جن زده اس، امروز خوبه فردا اصلاً نمی شه تحملش کرد.
یاشار سرش را تکان داد و گفت:
اگه می تونستی مثل من خط نگاهش رو بخونی می فهمیدی که برای همیشه عاشق می مونه.
شهرام از داخل آینه به شهره چشمکی زد و گفت:
تو چه قدر ساده ای پسر! این با چشماش تمام دنیا رو رنگ می کنه.
یاشار بار دیگر به سوی شهره برگشت و گفت:
آره حق با توئه، اون با چشماش به دنیا رنگ عشق و محبت می زنه.
شهرام ابروهایش را بالا برد و گفت:
نخیر نمیشه بین شما دوتا به هم زد، اما خواهر جون زیاد خوشحال نباش به محض این که پات خوب بشه رفتار نامزد جونت عوض می شه.
شهره لبخندی شیرین به چهره یاشار پاشید و گفت:یاشار هر طور باشه برای من عزیزه.
آقا چند نفر به یه نفر؟ شما امروز دست یه یکی کردید که منو نابود کنید؟
برادر عزیز اولاً که ما حرفی نزدیم تو شروع کردی، در ثانی مراقب رانندگیت باش که می ترسم بازم مورد تحریم قرار بگیری!
ای کاش پای تو زودتر شکسته بود تا پدر هم زودتر دلش به رحم می اومد.
دستت درد نکنه، دیگه چی؟
یاشار گفت:نگران نباش آقا شهرام، حتماً پدر متوجه شدن که شما دیگه بزرگ شدید خواسته بهتون کمک کنه اعتماد به نفس پیدا کنید.
شهرام با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
خدا به فریادم برسه، یکی کم بود حالا شدن دوتا!!
صدای خنده های شادشاد فضای ماشین را پر کرده بود غافل از این که دست بی رحم تقدیر روزهای تیره و غم باری را برایشان رقم زده است.
بار دیگر هنگام پیاده شدن گرمای آغوش یاشار را حس کرد و قلبش با هیجان تپید. هرم گرم نفس های او به صورتش می خورد و وجودش را مالامال از عشق می نمود. مادر جلو آمد با نگرانی گفت:
چه قدر دیر کردید! از نگرانی مُردم.
یاشار گفت:دیگه نگران نباشید، خدا رو شکر به خیر گذشت، حالا باید این خانم سر به هوا رو کجا بذارم؟
مادر با اشاره به رختخواب کنار شومینه گفت:
لطف کنید بذاریدش اون جا، من برم براتون چای بریزم.
یاشار آرام و با احتیاط او را روی تشک گذاشت و قبل از این که بلند شود بوسه ای پنهانی از گونه او ربود. شهره که می دانست عطش وجود او را به این زودی فروکش نخواهد کرد لبخندی زد. یاشار هم آهسته گفت:
ببخشید من آدم کم طاقتی ام.شره به چشم های او خیره شد و گفت:تو آدم خیلی مهربونی هستی!
یاشار کنار رختخواب نشست و گفت:خیلی حیف شد، حالا مجبور یم جشن رو عقب بندازیم.
متاسفم، همه اش تقصیر منه، اگه حواسم رو جمع کرده بودم حالا این طور نمی شد.
شهرام وارد شد و در حالی که در رامی بست گفت:
می گی شهره از امروز تا یه ماه دیگه سرمون حسابی گرم می شه.
شهره و یاشار با تعجب به او نگاه کردند. شهرام کاپشنش را در آورد و گفت:گچ پات جون می ده واسه یادگاری نوشتن.
آن دو به هم نگاه کردند و خندیدند.

یاشار هر روز به دیدن او مب آمد و لحظه های نابی را کنار هم می گذراندندو برای اینکه مادر دست تنها نباشد در انجام کارهای عید و خانه تکانی به او کمک می کرد. شهره با شوق او را تماشا می کرد و هر بار از خودش می پرسید؛"چه طور متوجه این همه محبت و جذابیت اونشدم؟"
هنگامی که او سرگرم کار بود غرق تماشایش می شد و لذت می برد. او هم گاه و بی گاه لبخند گرم تقدیمش می کرد و یا پنهانی با دست برایش بوسه ای می فرستاد. گاهی اوقات هم مثل بچه های بازیگوش ا غیبت دیگران استفاده می کرد و به سوی او می دوید. زانو می زد ومی گفت:
وای شهره انرژیم تموم شد! شهره هم می خندید و صورتش را جلو می برد تا او با بوسه ای عاشقانه لبریز از شوق و شور گردد.
یک روز که هوا آفتابی و نسبتاً خوب بود مادر شهرام گلدان ها را به حیاط بردند تا خاک هایشان را عوض کرده و برگ ها را بشویند. شهره به انتظار یاشار پشت پنجره نشسته بود. شهرام وقتی نگاه منتظر او را دید با اشاره گفت:
دیگه نمی یاد! رفت که رفت! بیخودی چشمت رو به در ندوز! شهره به او اخم کرد و رو برگرداند. مادر گفت:
سر به سرش نذار.
شهرام با صدای بلند خندید که صدای زنگ خانه بلند شد. شهرام به سوی در رفت و آن را باز کرد. یاشار با یک قفس کوچک وارد شد چشم شهره به دوتا مرغ عشق رنگی زیبا افتاد و لبخند زد. یاشار در حالی که قفس را به دست شهرام می داد برای او دست تکان داد. شهرام پرسید:
این خوشگلا رو برای من آوردی؟
یاشار که در حال تعارف با مادر بود برگشت و گفت:
اینا رو برای شهره آوردم ولی اگه خوشت می یاد قول می دم جوجه هاشون رو بدم به شما!
اوه! حالا کو تا اینا تخم بذارن و جوجه هاشون از تخم در بیان و بزرگ بشن!
شهره با بی قراری از پشت پنجره به او نگاه می کرد. این روز ها لحظه لحظه دلش بی تاب اوو حس عطر بدنش زیبا و دلنشین می شود.
مادر گفت:
شهرام جان بیا شلنگ رو بگیر تا این یکی رو هم بشورم.
یاشار گفت:
اجازه بدید کمکتون کنم.
سپس شلنگ را برداشت. مادر دور گلدان را شست و از او تشکر کرد. یاشار چنان محو تماشای شهره شده بود که صدای او را نشنید.
مادر لبخندی زد و با صدای بلندتر گفت:
شما برو پیش شهره.
یاشار شلنگ را به سوی پنجره گرفت. قطرات زلال آب روی شیشه می پاشید و در هوا پخش می شد. شهره با هیجان به شیشه نگاه می کرد اما یاشار با قلبی از عشق فقط به او خیره شده بود.
گویا جز قاب نگاه او چیز دیگری نمی دید و جز صدای خنده زیبایش صدای دیگری نمی شنید. در آن لحظه حس می کرد تمام خوبی های دنیا را به او هدیه کرده اند. و خدا بزرگترین نعمتش را به او ارزانی داشته. حس می کرد سال ها انتظارش در برابر یک نگاه پر مهر او هیچ بوده است.
شهرام شلنگ را از دست او گرفت و گفت:
ببخشید اما هنوز کارهای مامان تموم نشده.... می ترسم سازمان آب بیاد و آبمون رو قطع کنه.
سپس قفس را به دست او داد و با اشاره به سازمان گفت:
بفرما یاشار جان بفرما!
شهره وقتی دید او به سوی یاختمان می آید با کمک عصا بلند شد تا به استقبال بود. یاشار در را باز کرد و با دیدن او که وسط سالن ایستاده بود قفس را روی زمین گذاشت و جلو رفت. مثل همیشه نگاهش آکنده از شور و هیجان عشق بود. شهره با اشتیاق خودش را در آغوش او انداخت و در حالی که سرش را به سینه او می فشرد گفت:
دلم برات یه ذره شده بود.
یاشار موهای او را نوازش کرد و گفت:
منم همین طور!
و بعد او را روی دست بلند کرد و روی کاناپه نشاند. سپس گونه اش را بوسید و گفت:
ببخش اگه دیر اومدم.
اتفاقاً اصلاً نمی بخشم چون نبودی ببینی این شهرام بدجنس چه قدر اذیتم کرد!
یاشار خندید و به سوی در رفت. قفس را آورد و گفت:
رفته بودم اینا رو برات بخرم.
شهره قفس را روی پاهایش گذاشت و به مرغ عشق ها نگاه کرد و گفت:
وای یاشار اینا خیلی قشنگن!
وقتی جوابی نشنید با تعجب سربلند کرد اما دید او مثل هزاران بار دیگر غرق تماشایش شده. نگاهش را در نگاه عاشق او دوخت و پرسید:
قشنگ نیستن؟
چراعزیزم هرچی تو بگی قشنگه واقعاً قشنگه اما برای من تو ا تمام دنیا قشنگ تری.
شهره سرش را به سینه او تکیه داد و گفت:
یاشار!
جون دلم!
برام گیتار می زنی؟
تا غرئب خیلی مونده!
یعنی نمی زنی؟
مگه می تونم؟ من تمام عمرم به خاطر تو گیتار زدم و آواز خوندم. شهره بوی عطر او را به مشام کشید و گفت:
تو بهترینی!
یاشار دستش را روی صورت او کشید و بلند شد . گیتارش را از گوشه سالن برداشت و روبروی او نشست. بعد از امتحان کردن سیم ها گفت:
یه آهنگ جدید برات ساختم، البته می خواستم روز اول عید برات بخونمش اما خب می دونی که من آدم کم طاقتی ام!
شهره با لبخند پلک هایش را تکان داد و گفت:
منتظرم.
یاشار دست های هنرمندش را روی سیم ها کشید. آوای گیتارش تا عمق وجود شهره نفوذ می کرد.
من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن، غزل خواندن، سرودن
من و شب های غربت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن، نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر«امید با تو بودن»
شهره در حالی که به ملودی زیبای با تو بودن گوش می داد به دو مرغ عشق زیبایی که قفس به هم دل داده بودند خیره شد و با خودش فکر کرد، « در کنار معشوق قفس هم دیگه قفس نیست یه دنیای پر از عشقه!»

در میان فروزان تنها کسی بود که روزهای ملال انگیزی را می گذارند و بار از خودش می پرسید؛ «چرا یه دفعه همه چیز خراب شد؟ چرا نتونستیم توجه یاشار رو به خودم جلب کنم؟»
اما دست بردار هم نبود و و گاه و بی گاه یه یاشار تلفن می زند وبه او یادآوری می کرد که چرا کلاس آموزش گیتار را تعطیل کرده. هم به او می گفت که سرش شلوغ است و کلاس ها را به بعد از تعطیلات عید موکول کرده. یاشار خیلی سعی می کرد شهره متوجه این تلفن ها نشود اما شهره که از علاقه فروزان نسبت به او با تاخیر بود هربار با شیطنت می پرسید:شاگردت بود؟
یاشار هم دستی میان موهایش می کشید و می گفت:طبق معمول!
شهره گرچه می خندید اما حالا دیگر با تلفن های او دچار حسادت می شد و دلش می خواست گوشی را از دست یاشار بگیرد وبر سر او فریاد بزند اما غرورش باعث می شد خوددار باشد و حرفی نزند.
هر روز غروب هر دو کنار پنجره می نشستند. شهره منظره دل انگیز شفق را تماشا می کرد و یاشار دست های هنرمندش را روی سیم های گیتار به حرکت در می آورد و او را به خلسه ای شیرین فرو می برد. شهره چنان محو تماشای غروب می شد که گویا اصلاً در این عالم نیست. یاشار هم با ولعی سیری ناپذیر چشم های خیره او را نگاه می کرد و لذت می برد.
دو روز به سال نو باغی مانده بود. کارهای مادر هم تمام شده بود اما هنوز با وسواس بعضی وسایل خانه را جابجا می کرد و با دقت از تمام زوایا اسباب و وسایل و نگاه می کرد تا مطوئن شود همه چیز در جای مناسب خودش قرار گرفته.
روزهای پرشور و عشق شهره انگشت شمار بود و ملامت های بی پایان زندگی اش از یک صبح سرد زمستانی آغاز شد. همان روز که مثل هر روز منتظر آمدن او نشسته و چشم به در دوخته بود. بلوز یقه اسکی زرد زیبایی پوشیده بود، موهای ابریشمی اش را روی شانه ها رها کرده و آرایش کمرنگی هم نمود بود. مرتب به ساعت نگاه می کرد و انتظار شنیدن صدای زنگ خانه رو می کشید. یک ساعت از وقت مقرر می گذشت اما از او خبری نبود.
مادر نشست و ظرف داروها رو کنار دستش گذاشت و گفت:عزیزم وقت داروهات گذشته.
با ناراحتی نظری به ساعت انداخت و گفت:یاشار دیر کرده!
مادر خندید و گفت:اون که قرار ننوشته سر ساعت بیاد این جا، شاید کاری براش پیش امده!
اگه کار داشت حتماً قبلش به من می گفت!
حالا تو داروهات رو بخور اونم پیداش می شه.
لیوان آب را از دست مادر گرفت و قرص هایش را خورد. صدای زنگ خانه لبخندی برلب هایش نشاند. مادر بلند شد و گفت:
اینم از نامزدت خانم کم طاقت.
باشادر چشمش را به پنجره مشرف به حیاط دوخت زیرا او هنگام ورود ابتدا از پشت شیشه برایش دست تکان می داد بعد وارد خانه می شد. صدای مادر لبخند را از لب هایش دور کرد.
پرستوئه!
در باز شد و پرستو با خوشحالی وارد شد و سلام کرد. وقتی قیافه عبوس او را دید پرسید:
چیه؟ از این که من اومدم ناراحتی؟
نه! اتفاقاً خیلی هم از دستت دلخورم!
آخی، چرا؟
چون دیگه مثل اون موقع ها مهربون نیستی!
آخه عزیزم تو دیگه نامزد داری، به من احتیاج نداری!
بیخود خودت رو توجه نکن، نمزد جای خودش دوستم جای خودش!
باشه، هر چی تو بگی حالا گوش کن که خبرهای دست اول برات دارم.
کنجکاوانه به او خیره شده و پرسید:
از کی؟
اول از دانشگاه!
خب!
امروز شیرینی عروسی افسانه و سروش رو خوردیم.
با شنیدن نام سروش ابرو در هم کشید و گفت:
دیگه!
دیگه این که این چند روز کلاس ها حسابی تق و لق بود و بیشتر بچه های شهرستانی ام روزهای آخر غیبت داشتن.
خب!
یه کم مهلت بده دختر، دهنم خشک شد.
مادر سینی چای و میوه را جلوی آنها گذاشت و به شهره گفت:
من می رم بیرون برای شبنم لباس بخرم تو چیزی لازم نداری؟
نه فقط لطفاً گوشی رو بدید یه زنگ به یاشار بزنم.
مادر گوشی را به دست او داد. شبنم دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و صورتش را بوسید و گفت:
آبجی جون غصه نخور به مامان می گم برات جوراب بزرگ بخره. شهره با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
جوراب بزرگ برای چی؟
آخه داداش گچ پات رو خیلی کثیف کرده، عید که نمی تونی با این گچ مهمونی!
شهره به پرستو نگاه کرد و هر دو زدند زیر خنده. شهره او را بوسید و گفت:
قربونت برم که عقل تو از اون شهرام بیشتره!
شبنم او را بوسید و به سوی مادر دوید. مادر خداحافظی کرد و رفت. پرستو به گچ پای او نگاه کرد. حق با شبنم بود. شهرام شکل های عجیب و غریبی روی آن کشیده بود و جملات مسخره ای هم زیر هر کدوم نوشته بود. شهره گفت:
می بینی! فکر کنم عید هر کی بیاد خونه مون به جای خوردن آجیل و شیرینی بشینه وبه این سینمای کمدی بخنده!
پرستو خندید و گفت:
اتفاقاً برای خودتم خوبه هر وقت حوصله ات سر رفت اینا رو نگاه کن و بخند.
شهره گفت:
خب، داشنی می گفتی، دیگه چه خبره؟
برق زیبایی در چشمان پرستو درخشید و گفت:
یاذته یه روز به من گفتی شاید عشق وهران از محالات عشق نباشه؟
شهره با هیجان گفت:خب؟
حرفت درست از آب در اومد، دیروز فهمیدم اونم به من علاقه داره.
چه طور؟
امشب قراره بیان خواستگاری.
چه با عجله!
استخاره کردن خوب اومده.
شهره با خوشحالی او را در آغوش گرفت و تبریک گفت. در همان حال چشمش به ساعت افتاد و یادش افتاد می خواست به یاشار زنگ بزند. شماره تلفن مراه او را گرفت اما جوابی نشنید. بار دیگر این کار را کرد باز هم بی فایده بود. پرستو پرسید:
چی شد؟
جواب نمی ده!
شاید آنتن نمی ده!
بوق می زنه اما جواب نمی ده!
زنگ بزن خوده خونه شون، هرجا رفته باشه حتماً پدر و مادر خبر دارن.
آخه خجالت می کشم، شاید کار داشته باشه اون وقت می گن این دختره یه روزم دست از سر پسرمون برنمی داره!
چرا مزخرف می گی دختر! زنگ بزن!
یه بار دیگه شماره همراهش رو می گیرم اگه جواب نداد زنگ می زنم خونه شون.
بار دیگر شماره را گرفت اما این بار دستگاه خاموش بود. با نگرانی به پرستو نگاه کرد و گفت:
دلم شور می زنه!
پرستو با نگاهی شیطنت بار گفت:دیگه داره باورم میشه تو هم عاشق شدی!
پرستو! الان چه وقت شوخیه؟
اگه می دونستی اون روزهای که بی مهری های تو رو نسبت به یاشار می دیدم چه چه حرصی می خوردم حالا می فهمیدی چی می گم و چرا خوشحالم!
شهره که واقعاً مضطرب شده بود گفت:
همیشه این موقع اینجا بود!
عشق، انتظارش هم قشنگه.
اتفاقاً این یه مسئله عشق اصلاً قشنگ نیست آخه من ازش بی خبرم.
پرستو حبه قندی در دهان گذاشت و چایش را نوشید و باز با نیشخند گفت:
شایدم بالاخره فروزان کار خودش رو کرده!
شهره ابرو در هم کشید و پرسید:
فروزان؟!
آره چرا تعجب کردی؟ مگه نمی دیدی چه قدر برای جلب توجه یاشار تقلا می کرد!
بیخود کرده، می کشمش!
رستو خندید. آن قدر خندید که شهره عصبانی شد و گفت:
من دارم از نگرانی دیونه می شم اون وقت تو خندی؟
پرستو در حالی که به زور جلوی خنده اش را می گرفت گفت:
می دونی یاد چی افتادم؟
شهره با ناراحتی به او نگاه کرد. پرستو ادامه داد:
یادمه یه روز بهت گفتم فروزان تو کلاس یاشار ثبت نام کرده تا نامزدت رو قر بزنه تو هم با بی تفاوتی گفتی؛ خوشحالم می شم که یه نامزدت رو قر بزنه تو هم با بی تفاوتی گفتی؛ خوشحالم می شم که همچین کاری بکنه! حالا چی شد؟ چرا یه دفعه جوش آوردی؟
شهره لبخندی زد و گفت:
اون موقع وضعیت فرق می کرد حالا یاشار شوهرمنه!
بیخود فیلم بازی نکن، شوهر منه! درسته که شوهرته اما عاشقش شدی و دیگه چشم دیدن امثال فروزان رو نداری!.... خب دیگه شهره جان من باید برم، قراره با مامان بریم بازار، تو هم انقدر نگران نباش حالا نوبت یاشاره که نامهربونی های تو رو تلافی کنه!
شهره نگاه مضطربش را بار دیگر به ساعت روی دیوار دوخت. نزدیک ظهر بود و از او خبری نبود و از او خبری نبود. پرستو وسایل پذیرایی را جمع کرد و به آشپزخانه برد. سپس از او خداحافظی کرد و رفت. شهره با تشویش گوشی را برداشت تا دوباره شماره بگیرد که صدای زنگ تلفن باعث هراسش شد. با عجله جواب داد:
الو...
سلام شهره جون.
صدای یاسمین بود! با تردید گفت: